(گزارشی از یک گفتار)
می خواهم در این بحث بگویم چگونه معیاری پویا برای تمایز اثر هنری از غیر هنری می توان داشت؟ چطور یک گلدان زمانی گلدان است و زمانی اثر هنری. چه چیزی در اینجا تاثیر دارد؟ مساله این است که نگاه پدیدار شناسانه ( کاری با نگاه و جزئیات ساختاری ندارم و نمی گویم چون این اثراین ویژگی ها را دارد هنری است و همچنین کاری ندارم با اینکه این اثر از کجا آمده و چگونه) چیست؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 9:38  توسط سعيد
|
بگذار کمی بگردم/ می خواهم دقیقا آنچه در ذهنم می گذرد را برایت پیدا کنم/ چیزی که می لغزد و خودش را در هر جای تاریکی که می بیند، گم می کند/می دانم که داخل ذهنم پر از این تاریکی هاست/ باید خیلی چیزهای گم شده در طول این سالها را یکی یکی پیدا کنم/ تا اینجای کار را به خاطر داشته باش/ یکی از آنها مربوط به توست/ دیگر وقتش رسیده که بدانی/ اما تاریکی ها تمامی ندارند/ شیطان در همه جای ذهنم لانه کرده و چیزها را می دزدد/ ای شیطان! / تنها همین یک چیز را برای این کسی که منتظر ایستاده می خواهم/ باید با شیطان قراری بگذارم/ تا اینجای کار را به خاطر داشته باش.
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 21:35  توسط سعيد
|
تمام طول خیابان را می روم / طی الارض می کنم این روزها/ در خوابهایم/ "حمام جمعیت" می گیرم هر از چند گاهی/ تمام طول خیابان را باید رفت/ و برگشت./ رفت و برگشتهایم را می فروشم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 11:50  توسط سعيد
|
گاهی صدایم را روی کسی بلند می کنم / یا در خواب از جایی می افتم./ دندانهای اسب پیش کشی را هم، گاهی شمرده ام ./ در همین خیابان کنار خانه، نسخه ام پیچیده می شود/ در نیمه شبی که از آن می گذرم./ گاهی می ترسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 13:36  توسط سعيد
|
مرگ استیو جابز از آن دسته رویدادهایی است که آدم را دچار عذاب وجدان می کند خصوصا اگر ما آدمهای شرقی "تن داده به باد" باشیم. کسی که در طول دوران حیات نه چندان طولانی خود چند تکان اساسی به دنیا داده است می میرد و ما در طول دوران طولانی تر زندگی خود پیش می آید که حتی به خودمان هم تکانی نمی دهیم، اما این همه ماجرا نیست. کانت گفته بود : هر انسان در خود غایتی است، حتی اگر استیو جابز نباشد. درسی که استیو جابز به ما می اموزد این نیست که پی ببریم او تا چه اندازه ادم پر اهمیتی بود. نکته اساسی در این است که بدانیم آدمی تا چه اندازه ای از اهمیت می تواند دست پیدا کند.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 21:38  توسط سعيد
|
- سلام
- شما کی هستید؟
- من....! شما آقا سعید هستید.
... - ببخشید اگر شما رو نشناسم نمی تونم باهاتون حرف بزنم.
- اگر به من زنگ بزنید می تونید با من حرف بزنید
- شما چی می خوایید؟
- ببخشید اگر شما رو نشناسم نمی تونم باهاتون حرف بزنم.
- ولی شما من رو می شناسید
- کاملا
- آیا قصد داری برای من مزاحمت درست کنی؟
- عذر می خوام. خداحافظ
(صدای زنگ تلفن، گوشی را بر می دارم. خانمی از پشت خط می گوید : ببخشید تماس گرفتم بگم دیگه مزاحمتون نمی شم.)
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 18:0  توسط سعيد
|
داخلی.صبح.اتاق خواب
تصویری مبهم از موجودی خرچنگ مانند می بینیم که با سرعت به دوربین نزدیک می شود و عقب می رود و دوباره بر می گردد. صدای نفس زدن مرد را روی تصویر می شنویم. قطع به تصویر مرد که روی تخت به صورت طاق باز خوابیده است و دوربین از گوشه اتاق تصویر او را نشان می دهد. قطع به صورت مرد که نشان دهنده حالت ترس و وحشت اوست. در نمای نزدیک مرد یکباره چشمانش را باز می کند و مدتی به دوربین خیره می شود. روی تخت می نشیند. قطع به نمای متوسط که در آن مرد روی تخت و رو به دوربین نشسته و پاهایش از تخت آویزان است. صورت اصلاح نشده مرد جلب توجه می کند. قطع به نمای نزدیک از صورت مرد. مرد دستی به صورتش می کشد و بر می خیزد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 11:33  توسط سعيد
|
سینمای امروز دیگر ربط چندانی به تیپ سازی های قهرمانانه همراه با روایت رخدادهای کلان تعیین کنندهِ حال و آینده بشر که می تواند زمینه ساز خاطره بازی برای بسیاری از آدمها باشد، ندارد. فیلم کلیتی یکپارچه و متعلق به جهانی مُثُل مانند که در آن نمونه اعلای هر چیزی از خیر و شر یافت می شود نیست بلکه آن را باید همچون رسانه ای فرهنگی و اجتماعی در نظر گرفت که حامل جزئیات کوچک زندگی آدمهایی معمولی در گوشه و کنار جهان است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 18:30  توسط سعيد
|
روبروی آیینه همدیگر را در آغوش گرفته ایم. محل ایستادن را طوری تنظیم کرده ام که هر دو تمام قد در آیینه دیده شویم. سرش را آرام از بین بازوهایم بیرون می کشد . چشمش كه به آیینه مي افتد بدنش شُل می شود و خود را کنار می کشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 13:33  توسط سعيد
|
مردی همچون حاج آقا بزرگ، از آن مردها که حرفشان لابد حرف بوده است، ارزش دخترش را حتما می دانسته و ارزش ساعت را هم:
- غمش را مخور. از مکه برگردم یکی از این دخترها را می دهم که زنت بشود با یک ساعت مچی.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 13:31  توسط سعيد
|
نظام نشانه ای یا دلالت گری پیش از بوجود آمدن من وجود داشته است اما در عین حال همواره در حال تغییر و تحول می باشد و لذا خصلتی تاریخی دارد. با کمک این نظام است که من می توانم خود و جهان را بفهمم و معنای چیزها و پدیده ها را در یابم. کلمه ها بخشی مهم و تاثیرگذار از این نظام هستند و هر یک به مثابه چراغی که روشن کننده امروز و گذشته من و افراد پیش از من است، عمل می کنند. بنابراین می توانیم "تاریخ هر کلمه" را بررسی کنیم. نظام نشانه ای من رادر بر می گیرد و امکان فهم را فراهم می سازد و اندیشیدن را ممکن می کند و درعین حال در داخل همین نظام است که من می توانم مفاهیم جدیدی بیافرینم و امکانهای دیگری برای فهم ایجاد کنم. در ادامه، نظر خودم را در باره بعضی از کلمه ها بیان می کنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:18  توسط سعيد
|
بالاخره آدم اگر آدم است که باید زندگی کند و چیزهایی یا کارهایی را در گذر این همه روز و شب که پشت سر هم به ردیف پر می شوند و می گذرند، تجربه کند. یعنی اینکه مثلا اگر کسی سالها پیش با یک نغمه دل انگیز موسیقی حالی به حالی شده است و چه بسا در طی این تحول درونی خودش را با آشنایی نزدیک تر حس کرده است و یا آنکه غریبه ای را همدل یافته است، امروز هم راه را باز گذاشته باشد برای نغمه ای تازه و حال و هوایی دیگر....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 9:56  توسط سعيد
|
پیش می آید که "من" به عنوان کسی که دارد زندگی می کند و طرحهایی برای آینده خود دارد، مایل می شود که کسی یا چیزی، در "جایی" که هست، دیگر نباشد. این "جا" ممکن است گوشه اتاقی، شهری یا کشوری از جهان و یا اصلا خود جهان باشد. میل به نبودن به این معنا نیست که آن کس یا چیز به دلیل اینکه که همچون مانعی در برابر طرح اندازی " من" مطرح شده است، باید از سر راه برداشته شود بلکه مساله در این است که فرایند طرح اندازی در ذات خود همواره مستلزم این است که کسی یا چیزی دیگر در آنجایی که هست، نباشد. طرح اندازی لزوما از جانب " من" هدایت نمی شود و در بسیاری موارد بر او مسلط است. به تجربه می دانیم که کَس ها و چیزهای متعددی در طول زمان مشمول جرح و تعدیل های ِ ناشی از طرح اندازی "من" شده اند.
در جریان یکی از این طرح اندازی ها میلم کشیده بود که "کسی"، دیگر نباشد. نه این که در جهان و یا حتی در کشوری یا شهری نباشد بلکه فقط می خواستم " او" در کلاس درس، "جایی" که عرصه اقتدار من بود، نباشد. نباید تصور کرد که این "کَس" مانعی در مقابل اقتدارم بود بلکه بر عکس این من بودم که می خواستم مانعی باشم بر سر راه "او" و نگذارم از این کلاس جان سالم در ببرد. کسی که حتی نامش برای من اهمیت نداشت هدف چنین طرح اندازی بی رحمانه ای قرار گرفته بود بدون آنکه پا برهنه کلامی را قطع کرده باشد یا آنکه بی وقت تکَه ای انداخته باشد، چنان که منِش برخی کسان دیگر است. البته باید به این نکته اشاره کرد که گاهی در هنگام درس چُرتکی می زد آن هم در ساعتی که در رختخواب ماندن برای هرکسی خوشایند بود. "او" بی هیچ دلیلی و بی آنکه خود آگاه باشد در جایگاه "قربانی" طرح اندازی من قرار گرفته و به آرامی منتظر بود تا زمان موعود فرا برسد همچنان که منِش هر قربانی ای همین است.
این اما پایان ماجرا نبود و یکباره پرده از یک طرح اندازی وسیع تر و تا اندازه ای بی رحمانه تر برداشته شد. طرح اندازی ای که اگر چه گستره اش بسیار فراتر از دامنه امکانات "من" بود اما همچنان معطوف به "او" بود و می خواست که نباشد; آن هم نه در کلاس درس یا مثلا در شهری یا کشوری بلکه این بار در وسیع ترین "جای" ممکن : در جهان. قربانی که از اول هم قرار نبود جان سالم در ببرد، جان سالم به در نبرد. کسی که حتی نامش برای من اهمیت نداشت، دیگر در "جایی" نیست. "او" قربانی طرح اندازی ها بود.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 10:20  توسط سعيد
|
گاهی خیال می کنم یکی از آدمهای" متوسط" هستم و مطابق با هنجارها و سازوکارهای پیش برنده چنین افرادی زندگی می کنم. اما وقتی تحت شرایط واقعی و ملموس زندگی روزمره با کسانی روبرو می شوم که بالاتر از متوسط هستند دچار هیجان و عدم تعادل روانی می شوم که به نظرم نشانه ای از این واقعیت تلخ است که هنوز "متوسط" نیستم. اینکه انسان بخشی از طبقه متوسط باشد دشواری ها و مسوولیتهای خاص خودش را دارد که مستلزم تحقق شرایط و اقتضائات بسیاری است. کنش ارتباطیِ مبتنی بر گفتگو سلاح و ابزار کارِ فرد متوسط در کشاکش زندگی روزمره است. چنین فردی هیچ گاه گفتگو را مسدود و تعطیل نمی کند به این امید که از راهکارها و گزینه های دیگری استفاده کند. این گفتگوی مداوم و مستمر ضامن حفظ انسجام و پایداری طبقه متوسط است. من شخصا در موارد بسیاری راه ادامه گفتگو را بسته ام و یا آنکه اصلا قادر به انجام آن نبوده ام. این را به تجربه دریافته ام که امیال پنهان و پیدایی در کارند تا در پیشبرد گفتگو اختلال ایجاد کنند. امیالی که در روند تحولات شخصیتی فرد به حاشیه رانده شده و یا سرکوب شده اند و اکنون همچون مانعی بر سر راه کلمات ظاهر می شوند و گفتگو را از همان ابتدا تبدیل به میدان جنگ می کنند. جنگی که اگر به سرعت به پایان نرسد نتیجه اش پرتاب شدن به لایه های فرودست و پایین جامعه می باشد. وجه متمایز کننده طبقه فرودست اجتماع بیش از آنکه مشخصه ها و معیارهای اقتصادی باشد، فقدان مهارتهای ارتباطی و توانایی در برقراری گفتگوی سازنده و امنیت بخش می باشد. گفتگویی که هم پایه و هم نشانه توسعه "سرمایه اجتماعی " است. وقتی "متوسط" هستی باید خود را با بسیاری از ضوابط و چارچوبهای اجتماعی و اقتصادی مطابقت بدهی و تا اندازه ای مانند یک ساعت و یا حتی یک گاو شیرده عمل کنی ولی همزمان از این واقعیت هم غافل نشوی که تغییر و دگرگونی در هر آنچه که به نظر سخت و استوار می رسد امری اجتناب ناپذیر است. وقتی "متوسط" هستی باید امیالت را آنچنان در پیچ و خم کلمات و جمله ها بپیچانی که نه فقط مخاطب بلکه حتی خودت هم گاهی ردًِ آنها را گم کنی. کسی روزی به من گفت : "باید اجازه داد کار پیش برود" و موفق شد در جریان یک معامله اقتصادی تا اندازه ای سرم را شیره بمالد. البته نمی توان او را یک کلاه بردار دانست. مشکل از من بود که نمی دانستم هم باید " کار پیش برود" و هم فریب نخورم. "متوسط" بودن امر دشواری است و مستلزم تاکتیک پذیری است. یعنی این قابلیت را داشته باشی که درجایی که باید حرف بزنی، حرف بزنی و زمانی که لازم است سکوت کنی، سکوت می کنی. آدمهای متوسط نگهدارنده جامعه هستند و اجازه می دهند "کار پیش برود".
+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 11:18  توسط سعيد
|
هیچکاک در مصاحبه با فرانسوا تروفو معتقد است اگر پرداخت و اجرای شخصیت بد فیلم قوی باشد، موفقیت فیلم را تضمین می کند. شاید انتخاب نام قوی سیاه[1] برای فیلمی که در آن قوی سفید هم وجود دارد به دلیل همین اهمیت شخصیت منفی (یا سویه شر از یک شخصیت) است. از نظر سهروردی که متاثر از حکمت خسروانی ایران پیش از اسلام بوده است، تقابل و در هم تنیدگی سفیدی و سیاهی (خیر و شر) حاصلش سرخی است (عقل سرخ) که نماینده خرد و حکمت اشراقی است. خود سهروردی می گوید همانگونه که در هنگام غروب یا آغاز صبح با در هم تنیده شدن سفیدی روز و سیاهی شب یک سرخی در افق هویدا می شود، با تقابل خیر و شر هم یک سرخی حاصل می شود. سهروردی این خرد را یک بار در قالب "پیر نورانی" یا پیر جوان مجسم می کند که صورتش سرخ است و در جایی دیگر آن را به صورت فرشته (جبرئیل) و یا سیمرغ تصور می کند. فرشته و سیمرغ دوبال دارند که یکی سفیدی و دیگری سیاهی است. در فیلم آرنوفسکی از تقابل خیر و شر و در هم تنیدگی آنها چیزی که ظهور پیدا می کند زیبایی است، زیبایی مطلق; مطلق نه به معنای خام و انتزاعی آن که به قول هگل چیزی جز تاریکی نیست. بلکه به معنای وضعیتی سیال و تکامل یابنده که حاصل آگاهی و خودآگاهی بدست آمده از تعامل اندیشه و عمل است. در طول فیلم از تلاش و کشمکش بین خیر و شر (سفیدی و سیاهی) حرکتی پیش رونده و غنی شونده زاییده می شود که به تدریج همه چیز را در بر می گیرد و به امر مطلق ختم می شود یعنی زیبایی. از همین روست که آخرین صحنه فیلم که تقابل قوی سفید و قوی سیاه در هنگام رقص نهایی به اوج خود می رسد به شدت تکان دهنده و تاثیرگذار است و مخاطب که تا این زمان شاهد تعارض و کشمکش درونی و بیرونی موجود در شخصیت قهرمان فیلم بوده است به نهایت خواسته خود می رسد: زیبایی غنی و ملموس و بدور از هر گونه خیال پردازی های انتزاعی. این زیبایی مخاطب را با امر واقعی روبرو می کند.امر واقعی که حاصل کسب آگاهی از خود و به فعلیت رساندن آن دسته از نیروها و امیالی است که تا پیش از این اگر چه وجود داشت اما پنهان و ضمنی بود. اینجاست که خرد و آگاهی بدست آمده زمینه ساز ظهور زیبایی است. بازی درخشان ناتالی پورتمن به هر منتقدی امکان می دهد که لذت قلمفرسایی را با فراغ بال تجربه کند.
[1] Black Swan, 2010,Directed by Darren Aronofsky
+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 11:45  توسط سعيد
|
اگر موضوع یک کتاب بررسی درخشش کسی در یک مکتب یا حوزه فکری خاص باشد لاجرم خواننده انتظار دارد در محتوای کتاب با نشانه ها و شواهد موید این درخشش و تابندگی روبرو شود در حالی که در کتاب درخشش ابن رشد در حکمت مشاء[1] وعده ای که با عنوان روی جلد داده شده است محقق نمی شود و کتاب مذکور عملابه نقد اندیشه ها و شخصیت ابن رشد در مقایسه با ابن سینا می پردازد و در اکثر مواقع نیز حکم به نفع ابن سینا صادر می شود. در اینجا قرار نیست درباره درستی یا سستی قضاوتهای نویسنده در مورد این دو فیلسوف و اندیشه های آنها بپردازیم بلکه صرفا با ارائه شواهد مختلف از متن کتاب نشان داده می شود که نویسنده نه تنها در جهت نمایاندن درخشش ابن رشد در حکمت مشاء هیچ کوششی نکرده است بلکه هرجا هم توانسته بر او تاخته است. خواننده انتظار دارد کتاب به گونه ای روشمند و با ارائه دلایل کافی و شواهد قابل قبول نوآوریها، توفیقات و تاثیرات مثبت و سازنده ابن رشد را در حکمت مشاء ارائه کند. اما در سراسر کتاب هیچ اشاره ای به این موضوع و روش شناسی مناسب برای دستیابی به نتایج مرتبط با آن نمی شود. اینکه در اکثر متن کتاب از ابن سینا به عنوان " فیلسوف بزرگ" یاد می شود و ابن رشد تقریبا در همه جای کتاب به نام " فیلسوف قرطبه[۲]" خوانده می شود نشانه آن است که نویسنده موضوع درخشش ابن رشد را رها کرده و بیشتر در پی مقایسه او با ابن سینا و البته فروکاستن از مقام و منزلت علمی او در مقابل شیخ الرئیس می باشد. نویسنده در سراسر مقدمه 43 صفحه ای خود هیچ اشاره ای به مفروضات و مبانی روش شناختی و هدف کار خود نمی کند و به جای پرداختن به موضوع کتاب که ابن رشد و درخشش اوست، به مسایل و موضوعات مورد علاقه خود که بسیار متنوع هم هستند می پردازد و فقط در آخرین صفحه است که گوشه چشمی هم به ابن رشد نشان می دهد. نویسنده در جایی از کتاب در مورد میزان تاثیرگذاری ابن رشد در اروپا می گوید: "....با این همه باید به این واقعیت اعتراف کنیم که این فیلسوف ضمن این که در وطن خود جانشین نداشت و به طور کلی در عالم اسلام نیز حضور فعال پیدا نکرد در مغرب زمین و قرون وسطای مسیحیت منشاء آثار فراوان شد و جریانهای فکری پرماجرا و جنجال برانگیزی را به وجود آورد. در آغاز قرن سیزدهم میلادی آثار مهم او به زبان لاتینی ترجمه شد و بر همه دانشگاههای اروپایی سیطره پیدا کرد . تاثیر اندیشه های ابن رشد در دانشگاه پادوا ایتالیا بیش از هر جای دیگر ظاهر بود . این فیلسوف بزرگ به مدت چندین قرن در اروپا مظهر عقلانیت فلسفی به شمار می آمد" (فصل اول، ص 56). علی رغم این اعتراف نویسنده، به هیچ یک از آثار اندیشمندان اروپایی درباره ابن رشد و شرح افکار او در این کتاب رجوع نشده است. عجیب است که اگر ابن رشد " به طور کلی در عالم اسلام حضور فعال پیدا نکرد" پس لااقل برای نشان دادن اهمیت و تاثیرگذاری او در " مغرب زمین و قرون وسطای مسیحیت" باید به آثار و دیدگاههای متفکران آن دیار استناد کرد . این کمترین توقعی است که خواننده از نویسنده کتابی با چنین عنوان و موضوعی دارد. بحث بر سر این نیست که چرا نویسنده ای در کتاب خود ابن رشد را با ابن سینا مقایسه کرده و حتی در این مقایسه از ابن سینا جانب داری کرده است ; پرسش این است که چرا باید عنوان چنین کتابی درخشش ابن رشد باشد در حالی که نه از نظر روش شناختی و نه از نظر محتوایی هیچ کوششی برای شناسایی نقاط درخشان (اگر چنین نقاطی وجود داشته باشد) کار ابن رشد نشده است. نقاط درخشانی که مورد ادعای خود نویسنده در عنوان کتاب بوده است وخواننده را متوقع ساخته است. نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد این است که با اینکه در سراسر کتاب به اندیشه های ارسطو و میزان تاثیرگذاری او بر ابن رشد و ابن سینا پرداخته شده اما در مسیر اشاره به اندیشه ها و دیدگاههای ارسطو، به هیچ یک از آثار او در متن کتاب ارجاع داده نشده است که خود جای تعجب بسیار دارد. در ادامه به ارائه شواهدی از متن کتاب پرداخته می شود که مطابق با آنها نه تنها هیچ کوششی برای شناسایی و استخراج نوآوریها و درخشش ابن رشد در حکمت مشاء نشده است بلکه جهت گیری نویسنده همواره در راستای کم اهمیت شمردن ابن رشد در مقایسه با ابن سینا (و البته به طور کلی در مقایسه با فیلسوفان مشرق جهان اسلام) می باشد.
بسیار بهتر بود اگر نویسنده عنوان کتاب خود را به " درخشش ابن سینا در حکمت مشاء" و یا "مقایسه ابن سینا و ابن رشد در حکمت مشاء" و یا هرچیزی غیر از آنچه اکنون هست تغییر می داد. درخششی که در این کتاب از ابن رشد به چشم می آید، درخششی تیره است.
[1] درخشش ابن رشد در حکمت مشاء ; ابراهیمی دینانی ، غلامحسین; ، انتشارات طرح نو، تهران، 1384.
[۲] زادگاه ابن رشد در اندلس (اسپانیای امروز)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 12:20  توسط سعيد
|
خبرنگار سمج، گوشت تلخ و طرد شده که برای یافتن طعمه دندان گیری به همه جا سرک می کشد ، بالاخره در فرصتی طلایی کارگر بیچاره ای را در معدنی تخریب شده به چنگ می آورد تا دوباره خود را بر سر زبانها انداخته و مطبوعات و خبرگزاری های غول آسای آمریکایی را مجذوب خود کند. با انتشار خبر گیر افتادن قربانی در زیر آوار، چرخها، مته ها و قرقره ها به کار می افتند، آدمها از همه جا می آیند و بساط خود را در محل حادثه پهن می کنند تا نظاره گر عملیات هیجان انگیز نجات باشند. کار کم کم بالا می گیرد و هر روز که می گذرد مرتبه مقامات دولتی که به محل می آیند بالاتر می رود و آمد و رفتها سر سام آور می شود. شبها و روزها می گذرد و مته ها و چرخها و قرقره ها همچنان می چرخند اما بیلی وایلدر برخلاف غالب فیلمهای خود، پایان خوشی برای این فیلم تدارک ندیده است و آن کس که در زیر خروارها خاک منتظر رهایی است در نهایت همانجا دفن می شود. بساطها برچیده می شود و مهمانی به انتها می رسد. عادت کرده بودیم که بگوییم سینمای هالیوود رویا پرداز است و معرکه ای است برای پایان های خوش، اما تک خال در حفره[1] به تلخی به پایان می رسد و شاید همین امر موجب برخورد سرد مخاطبان و منتقدان وقت با این اثر می شود. امروز که شاهد نجات معدن چیان در شیلی هستیم تصاویر همه آشنا هستند و رفت و آمدها و چرخها و قرقره ها و مته زنی ها ، بساطها و دوربینها همانهایی هستند که وایلدر نشان داده بود و مقامها و روسا هم البته بی شباهت نیستند. فقط جای بعضی چیزها عوض شده است. این بار واقعیت (اگر دیگر اعتباری برای این واژه مانده باشد) ما را به مهمانی پایانی خوش فراخوانده است در حالی که نمونه سینمایی همین واقعیت با پایان تلخ خود، مخاطب را ناکام گذاشته بود. امروزه دیگر نمی توان میان تصاویر تفاوتی ماهوی قایل بود. رویا ها، فیلمهای سینمایی و داستانی، تصاویر خبری و مستند، رویدادهای زندگی روزمره خود و دیگران (آشنا و غریبه) در سراسر جهان همگی تصاویری هستند که در مقابل چشمان ما رژه می روند و مرزهای موجود که تا پیش از این برای تمایز آنها از یکدیگر ترسیم شده بود، دود می شوند و به هوا می روند. امروز سروکارمان با تصاویر است . تصاویری که همه واقعی هستند. واقعیتهایی که متکی بر روایت گری و داستان سرایی بوده و ما را به مهمانی پایانهای خوش و ناخوش خود می برند.
[1] The Ace in the hole, Billy Wilder, 1951
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 12:59  توسط سعيد
|
خيلي ها قافيه را باخته اند و خيال مي كنند زندگي همين است كه هست. اما من از آن دسته آدمهایی هستم که مو را از ماست می کشند مثلا یک روز با محاسبه ای سر انگشتي[1] پي بردم كه منشاء زلزله درياست و چون مي دانستم كه دريا آخر شبها عقب مي كشد(يا شايد جلو مي كشد) پس نتيجه گرفتم كه لابد لرزش باید در همان موقع شروع شود اما تا به ما كه در اين بالا هستيم برسد چند ساعتي طول می کشد که با این حساب چیزی بين 6:30 تا 7 صبح خواهد بود. سالهاست كه در اين بازه زماني بيدار مي شوم و جوانب كار و نحوه فرار را می سنجم. از شما چه پنهان دوست دارم در حالي كه همه چيز ويران شده و همه آدمها تلف شده اند زنده باشم و به ريش همه بخندم. لطفا كمي آرام باشيد نبايد زياد سخت گرفت. اما باید به نکته دیگری هم توجه کرد. مطابق با یافته های من، زلزله هميشه در جاهايي رخ داده است كه كسي فكرش را هم نمي كرده و انتظارش را نداشته است. اصلا انتظار چيز خوبي است. باعث مي شود آدم زنده بماند و به زندگي اش ادامه بدهد. حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم زندگي همين است كه هست.
[1] Rule of thumb
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 13:56  توسط سعيد
|
بله . بايد بنويسم و خودسانسوري هم نكنم. اين همه مته به خشخاش گذاشتن بی فایده است. چه اهميتي دارد كه ميرزا تقي خائن بوده يا ميرزا آقاخان يا هر كس ديگر. به هر حال یک جای این قصه عیب پیدا کرده است وگر نه كار به جاهاي باريك نمي كشيد. بله. وقتی آدم کارش به جاهای باریک می کشد همه چیز به هم می ریزد، مثل رسول كه از بس هروئين كشيد زن و بچه و دودمانش را به باد داد و عاقبت زماني كه زنداني بود، با نخ و سوزن دهانش را دوخت تا بلكه به دادش برسند و از خماري نجاتش دهند. بله. رسول نمونه خوبي است. در جواني و در کوران يكی از آن خون و خون ریزی های طايفه اي، چند نفری را آش و لاش كرده بود و خيلي ها آرزو داشتند زنش بشوند. بله. ولي آدمها وقتي دهان خود را مي دوزند بيشتر به موضوعات دم دست فكر مي كنند تا خيالات دور و دراز. اما من كه اين بالا نشسته ام بايد حواسم جمع باشد. چيزهاي دم دستي و روزمره آدم را معتاد مي كند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 13:57  توسط سعيد
|
چند روزي است مفاصل كتف و گردنم درد مي گيرد. البته به عقيده خودم علت اين درد نرمشهاي سبكي است كه تازگي ها انجام مي دهم. پس چيزي نيست، خودش خوب مي شود. خيلي وقت پيشها كه بچه بودم مي دانستم كه دردها و مرضها خودشان خوب مي شوند. اينكه عموي پدرم با يك سرما خوردگي ناچيز ريق رحمت را سر كشيده بود برايم معماي بزرگي شده بود. چطور خودش خوب نشده بود؟ ! بله، اين دردهاي جزئي ناشي از آن نرمشهاست و خودش خوب مي شود.
اما نه. اصلا قابل قبول نيست. اينها همه تحريف است. تحريف واقعيات. فرقي نمي كند كه واقعيات كِي و كجا واقعي بوده اند. آدم حق ندارد چيزهايي را به اسم تاريخ بنويسد كه حقيقت نداشته است. مثلا همين ميرزا تقي را نبايد اين طور به لجن كشيد. او كم كسي نبوده و مثل او شايد هر هزار سال يك نفر پيدا بشود. خوب اين هم از مضرات پر نويسي است ديگر. اين همه نوشتن بالاخره آسيبهايي هم دارد. فقط آسيب بدني و درد كتف و گردن كه نيست! بايد حواسم را خوب جمع كنم. بايد بد را از خوب تشخيص بدهم. نوشتن هم براي خودش آدابي دارد. واقعا كه عجب آدمي هستم! تكليفم با خودم روشن نيست. بايد دوش بگيرم. شايد فكرم باز شود. تميزي هميشه خوب است. بايد مراقب سرما خوردگي هم باشم. عموي پدرم.......
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 8:59  توسط سعيد
|
شرط مي بندم اگر كسي خواب باشد و از اين بالا سقوط كند، هيچ بلايي سرش نمي آيد. شايد حتي بيدار هم نشود. مي پرسيد بر چه اساسي شرط مي بندم؟ راستش را بخواهيد يادم مي آيد ايوان بزرگي داشتيم كه پنج پله از كف حياط فاصله داشت. يك شب تابستاني خواب مي ديدم كه با ميني بوس آبي سلطان مراد روي جاده آسفالت گاز مي دهيم و مي رويم. من روي پاهاي پدرم نشسته بودم و مصمم بودم وقتي بزرگ شدم تا آنجا كه مي توانم گاز بدهم. نمي دانم چرا اين سلطان مراد مردني كم گاز مي دهد. او كسي بود كه خبر مرگ برادر پدرم را برايش آورده بود. روي همين ايوان نشستند و حرف زدند. با يك استكان چاي و سيگار بهمن. آسفالت داشت تمام مي شد. به مرز خاكي كه رسيديم احساس كردم همگي يك پله پايين تر افتاديم. اما وقتي چشم باز كردم ديدم كه در واقع پنج پله افتاده ام. روي خاك سفت حياط، زير ايوان، روبروي درِ مستراح، پتو پيچ و بي حركت نگاهي به سياهي اطرافم انداختم. چيزيم نشده بود. سلطان مراد رفته بود و پدرم بجاي هق هق گريه، چسبيده بود به ديوار سيماني. مي دانستم اين جور وقتها فحش مي دهد. پس سريع از پله ها بالا رفتم و دوباره خوابيدم.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 10:49  توسط سعيد
|
ميرزا تقي با اينكه در زير بُته به عمل آمده بود اما به هر ترتيب به آن بالا ها رسيده بود و چون از آن پايين ها خبر داشت مي دانست گرهِ كار در كجاست غافل از اينكه آن پاييني ها و آن بالاييها گرهي در كار نمي ديدند. ميرزا تقي كه در زير بُته به عمل آمده بود، نوكر صفت بود و فكر مي كرد چون شاه را از بچگي تر و خشك كرده و او را به شاهي رسانده در عوض شاه هم به رسم نوكر نوازي او را مي نوازد و به كارِ گره گشايي مي گمارد. روزي قرار بود شاه جوان از لشكر سان ببيند اما چون هوا سرد بود مرد نوكر صفت ما تصميم گرفت كه به اتفاق خدم وحَشَم و شاه و زن ها و قاطر ها و دلقكها همگي به ارغوانيه بروند و عيش كنند ولي آن هم ميسر نشد پس قلياني چاق كرد و به شاه كمي آداب مملكت داري آموخت.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 23:45  توسط سعيد
|
".....صداي بيل زدن مي آيد- خش خش خشش خشش- احساس مي كنم در جايي پايين تر از سطح زمين هستم (نمي گويم قبر تا سياه نمايي نشود) و آن بالا كساني هستند كه بيل مي زنند- خشش خشش خشش- خوب پس از قرار معلوم دارم بوسيله همين بيلها و با اين بيل زدنها دفن مي شوم اما نمي بينم خاكي بريزد. كمي بعد پي مي برم كه در اين پايين كه من هستم، لابد بايد تخته سنگي را براي محافظت روي من گذاشته باشند، پس طبيعي است كه خاك روي من نريزد". هميشه اين طور حساب كتابها آدم را از خواب بيدار مي كند. چشمانم باز مي كنم. همه جا تاريك نيست و شعاع نوري از بيرون به داخل اتاق تابيده است. صداي بيل زدن را هنوز مي شنوم- خشش خشش خششش- بلند مي شوم و از پنجره پايين را نگاه مي كنم. بله. بيلهايي مي بينم و كساني كه در اين موقع از شب هم به كاري مشغول هستند. كمي آن طرف تر از آنها چراغ هاي زرد چشمك مي زنند. عجيب است كه در رؤيا آن پايين بودم و حالا اين بالا- طبقه نهم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 0:9  توسط سعيد
|
......." داريد برادر خود را سوار بر يك قايق كوچك بر روي درياچه اي آرام روانه " كانادا" مي كنيد و هر دو خوشحال از اين سفر، براي يكديگر آرزوي موفقيت مي كنيد......"
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 1:16  توسط سعيد
|
فهرست كساني كه از آنها مي ترسم را مي توانيد در ادامه مطلب بخوانيد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 15:29  توسط سعيد
|
مقدمه :
تاريخ نويسان تا كنون بیشتر به جنبه هاي ادبي و اجتماعي زندگي حافظ پرداخته اند و كمتر زواياي شخصي و خصوصي حيات او را كاويده اند. اين نقصان البته نه به دليل كم كاري يا كم توجهي مورخان كه ناشي از در دسترس نبودن منابع و اسناد متقن و راهگشا در اين باب بوده است. با كشفيات جديدي كه اخيرا صورت گرفته و اسنادي كه از محل دفن خواجه شيراز بدست آمده است، بر زواياي پنهان زندگي خواجه شيراز نوري تابيده شده است و بطلان بسياري از حدس و گمانها و ادعاهاي ناروا روشن شده است. در اينجا صرفا به شرح ساعات پاياني حيات حافظ مي پردازيم و از ذكر وقايع پيش از آن خودداري مي كنيم. علاقه مندان به وقايع تاريخي زندگي حافظ مي توانند به آثار فراواني كه در چند ساله اخير در اين زمينه منتشر شده است مراجعه كنند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 19:53  توسط سعيد
|
آن قصر كه با چرخ همي زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندي رو
ديديم كه بر كنگره اش فاخته اي
بنشسته همي گويد كوكو كوكو!
خيام
در ادامه مطلب مي توانيد ترجمه انگليسي اين رباعي را هم بخوانيد كه زيبايي خاص خود را دارد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 0:9  توسط سعيد
|
" بازي يعني انجام آنچه ابژه نيست بدست آنكه سوژه نيست"
هانس گئورگ گادامر
........در نشستي با دوستان قديمي، وقتي گفتم دارم بازي مي كنم ، گمان برده شد گفته ام : " دارم سر به سرتان مي گذارم" و آنها هم لابد خيال كرده اند بايد راهي پيدا كنند تا در هنگام صحبت با من " عصبي" نشوند. نه، برادران و خواهران! به جاي يافتن چنين راهي، شما هم بازي كنيد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 20:27  توسط سعيد
|
.......... خودم رو با هر زحمتي بود به رديف اول رسوندم و از ته دل فرياد كشيدم : " آقاي تارانتينو! چرا من به عنوان يك خبرنگار ايراني نمي توانم با شما مصاحبه كنم؟ "! .
صدا رو كه شنيد مكثي كرد و در حالي كه عينك دودي شو بر مي داشت به طرفم چرخيد. براد پيت هم ايستاد. صداي ضربان قلبم رو مي شنيدم. ادامه دادم :" همه در ايران شما و فيلمهاي شما رو دوست دارند و دنبال مي كنند" ...........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 23:44  توسط سعيد
|
من از منطقه ای باد خيز می آیم. در اين گونه مناطق باد نقش مهمي در زندگي افراد بازي مي كند. طرز لباس پوشيدن، مدل موها، پنجره ها، ترتيب چيدن كتابها، محل قرار گرفتن مستراح و خيلي چيزهاي ديگر بستگي به نوع ، جهت و يا سرعت باد دارند. حتي در تمامي متون، تاريخ هاي شفاهي و آيين هاي جمعي و مذهبي نيز نشانه هايی از باد به چشم مي خورند. روزی در كتابي خوانده بودم " زندگي به دنبال باد دويدن است" . اين را پدرم نيز سالها پيش گفته بود اما .... اساسا ما آدمهاي مناطق بادخيز معتقديم كه "حرف، باد هواست" و اجازه مي دهيم حرفها را باد با خود ببرد. اگر كسي را محترم بداریم حرفش را مكتوب مي كنيم و از گزند باد در امان مي داريم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 0:21  توسط سعيد
|