1- همراه با جمعيتي انبوه از خيابان بسيار تنگي مي گذشتيم بي هيچ حرفي يا فريادي. زنها ، مردها و دختران جوان، با هم به آرامي. نفس در سينه ها حبس شده بود از ترس، از دلهره. تا اينكه بوي سيگار پيچيد. آنگاه فرياد هم پيچيد : آقا سيگار نكش!
2- معتقدم كه موتور سوارها در هيچ شرايطي نمي ايستند و هميشه راهي براي عبور پيدا مي كنند از لابه لاي ماشينها و آدمها، از پياده روها و از جاهاي ديگر. اصولا آدمهاي موتور سوار فلسفه اي دارند و آن هم اينكه: بايد بروند! اما روزي يكي از آنها را ديدم كه پشت چراغي قرمز توقف كرد! مانده بود تا سيگاري بگيراند و برود.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:44  توسط سعيد جهانيان
|
در زندگي هر كسي همواره مي توان رخداد ها يي را يافت كه در طي سالهاي طولاني عمر او رخ مي دهندبه صورتي كه مي توان ارتباط محكمي بين آنها برقرار كرد. اين وقايع از آنجا كه تاثير چنداني در مسير حيات فرد ندارند، اغلب به اسم تصادف و اتفاق ناديده گرفته مي شوند. علاقه شخصي من به همين موارد جزئي و به ظاهر پيش پا افتاده بسيار زياد است و معتقدم كه اينها تصادفي نبوده بلكه ارتباط تنگاتنگي با ويژگي ها و ساختار رواني هر فرد دارد. در ادامه به ذكر مثالي از اين گونه رخدادها مي پردازم.
ما بيشتر از هر چيزي به گل هاي قالي شباهت داريم. در كنار هم و بي هيچ جهتي. رنگي و پر عشوه، لبريز از نيروهايي مرموز. نيروهايي كه با آنها خودمان و ديگران را پير مي كنيم. پير شدن شايد تنها دعايي باشد كه مادران از صميم قلب براي فرزندان خود مي كنند.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:32  توسط سعيد جهانيان
|
از چنين كسي معمولا انتظار مي رود كه حداقل براي يكبار نامش در برخي محافل شنيده شده باشد. در غير اين صورت مي توان بر خود قبولاند كه : چيزي بارش نيست! ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:7  توسط سعيد جهانيان
|
......... و مهتر را بخواند و گفت ما را جايي خوش بايد، مهتر باغي خوش داشت آنجا دعوتي بساخت نيكو و شيخ را با جماعت برد و ايشان آنجا آن روز خوش گذاشتند. ديگر روز از آنجا برفتند.
............................................
"زندگی شیرین" عنوان يكي از فيلم هاي فدريكو فليني است.
ميرزا علي چند پسر داشت كه بيشتر اوقات سال را خارج از ده به سر مي بردند. مثلا حاجي كريم پسر بزرگ او در يكي از شهرهاي نزديك ده كارگري مي كرد و فقط چند روز مانده به عيد نوروز و يا ايام محرم و سينه زني سر و كله اش پيدا مي شد
وضع به گونه اي است كه مي توان انتظار هر چيزي را داشت. تجربه نشان داده است كه هيچ گونه برنامه ريزي و پيش بيني اي امكان پذير نيست. نه اينكه نتوان برنامه اي تدوين كرد كه اتفاقا چنين موردي را زياد مي بينيم. مساله آن است كه اجرايي شدن هر طرح و برنامه اي به شدت تحت تاثير عوامل پيش بيني نشده است. اگر موفقيتي براي كسي حاصل شده است مي توان به راحتي نقش عناصر تصادفي و اتفاقي را (رويداد هايي كوچك با تاثيراتي بزرگ) در آن نشان داد و ناكامي ها و عدم توفيق ها را نيز همينطور. واقعيت آن است كه محيط زيست پيرامون ما سرشار از رويداد ها و اتفاقاتي است كه گاه هر يك به تنهايي مي توانند تمامي مسير زندگي ما را متحول كنند
واقعيت آن است كه ميرزا علي در ميان دسته بندي ها ي موجود بين طايفه ها و خانواده هاي ده از اهميت خاصي برخوردار نبود و بدليل آنكه خود نيز صاحب تيره و فاميل بزرگي نبود به عنوان كسي كه در مواقع خاص روي نظر و رفتارش حساسيتي وجود داشته باشد، مطرح نبود. اما خوب مهمترين ويژگي او اين بود كه مي توانست مدتها بي وقفه حرف بزند و مسايل مختلف و به ظاهر بي ربط را به هم مربوط سازد
خوب البته آدمي نيستم كه كسي انتظار دوستي هاي آنچناني و رفاقتهاي جان فشانانه از من داشته باشد. هيچ وقت هم بياد ندارم كه تلاشي در اين زمينه كرده و يا نشانه اي از چنين چيزي بروز داده باشم
اين كه در عنوان نام دو اثر از دو هنرمند (پولانسكي و همينگوي) را در كنار هم آورده ام البته بدليل آن است كه معتقدم اين دو از يكديگر مستقل هستند و شك دارم كه مثلا پولانسكي فيلم خود را با الهام از داستان همينگوي ساخته باشد. آن چه در اين دو مشترك است و در واقع انگيزه اصلي در نگارش اين مطلب به شمار مي رود، به تصوير كشيدن ظرافتها و توجهات زنانه اي است كه شايد در نگاه اول به اين دو اثر به چشم نيايند.
فرداي آن روزي كه بدن ميرزا علي را از لاي سنگها و آهن آلات تراكتور روماني قديمي اش بيرون كشيدند، هوا كمي گرفته بود و بادي آزار دهنده تمام گرد و خاك كوچه هاي ده را نثار هر جنبنده اي مي كرد. از وقتي كه علي عسگر پسر محمد قلي با گلوله اي اشتباهي در محل خدمت سربازي اش در يكي از شهرهاي دور شهيد شده بود، رسم بود كه تا يك سال بعد از هر مرگ و ميري، هيچ مراسم سور و ازدواجي برپا نمي شد. تا اينكه همين پارسال كه در فاصله اي كوتاه، چند تا از پير مردهاي اصل و نسب دار از دار دنيا رفتند، قرار بر اين شد كه عروسي ها و عزاها ربطي به هم نداشته باشند و هر كسي به تناسب دوري و يا نزديكي به مرده ها، و با در نظر گرفتن همه جوانب، به طور مستقل تصميم بگيرد و در فلان فاتحه خواني يا بهمان ساز و دهل (عروسي)، شركت كند. البته چنين ابتكاري بي حرف و حديث هم نبود. بالاخره ده كوچك بود و لااقل روزي يك بار هم كه شده اهالي چشم در چشم هم مي شدند. جنازه ميرزا علي را ديدم كه لاي يك قالي گلخار لاكي پيچيده شده بود و آن را با يك تابوت آهني سر دست حمل مي كردند. جوانها كمتر همراه جمعيت بودند و بيشتر كنار ديوار ها ايستاده يا نشسته، تماشا مي كردند. با توجه به مسير حركت تشييع كنندگان، معلوم بود كه قبرستان بايد در منتهي اليه شرقي ده، يعني پشت باغ زردآلو باشد. سالها بعد از اين ماجرا ، هرچه گشتم در آن سمت و سو قبرستاني نديدم و يا حتي نشاني از اينكه قبلا قبري آنجا بوده باشد ، به چشمم نيامد. قبرستان فعلي ده كه بسيار قديمي هم به نظر مي آيد، در طرف غربي ده واقع شده و كساني مثل علي عسگر (تنها شهيد ده ) هم آنجا دفن شده اند.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:59  توسط سعيد جهانيان
|
مقدمه : در لحظه اي كه اين متن را مي نويسم، در نهايت سلامت عقل و آرامش روانبسر مي برم و از هيچ گونه نارضايتي و ناكامي رنج نمي برم.اوضاع بر وفق مراد است و در زندگي شخصي و غير شخصيخود از تنوع و نشاط كافي برخوردارم (الحمدلله!).
با ظهور انديشه امكان باوري شخصيت جمعي تخريب مي شود و افراد در پي واكنشهاي رواني به آن، اغلب از قالب شخصيت خارج شده و تبديل به تيپهاي تك بعدي و يك ساحتي مي شوند. اين وضعيت مقدمه اي است براي شكل گيري " شخصيت فردي" كه نه برمبناي الگوها و مباني تقدير باوري كه بر انديشه امكان باوري استوار است. شخصيت فردي مبتني است بر شكل گيري لايه ها و سطوح مختلف رواني و زباني در شرايطي كه هيچ اميدي به پايه ها و بنيادهاي هويتي پيشين نمي رود.
زبان و امكانهاي بي شمارش با كاركردهاي پر قدرت خود بنيانها و بنيادهاي قابل اتكايي توليد كرده و توهم "گذر از كودكي" را براي انسانايجاد مي كند .
در چنين موضعي آشكاراكانت را در مقابل خود قرار داده ايم، آنجا كه مي گويد: " روشن نگري، خروج آدمي است از كودكي خود. كودكي اي كه مقصري جز خود انسان ندارد. كودكي، ناتواني در به كار گرفتن فهم خويشتن است بدون هدايت ديگري".
در اين نوشتار قصدم نشان دادن آن است كه چگونه برخي از الزامات و تغييرات برنامه ريزي شدهبه طور ناملموس و تدريجي موجب ايجاد شكلهاي يكسان و سبكهاي استاندارد زندگي به صورت الگوهايي مقبول و پذيرفتني شده و بخش هايي كلان از جمعيت جامعه را جهت دهي و هدايت مي كنند.الگوهايي كه در تحليل نهايي بيانگر انواع جنبه هاي مختلف ناكامي و سركوبي بوده اما در قالب هنجارهاي غير قابل ترديد اجتماعي بر تنظيم و سازمان دهي رفتارهاي زندگي روزمره حكم فرما هستند. برخي از اين الگوها عبارتند از فرهنگ شهر نشيني و آپارتمان نشيني، فرهنگ صرفه جويي، فرهنگ انضباط روابط جنسي و همچنين فرهنگ تحصيل و كسب علم . كاركرد تمامي اين الگوها ايجاد برچسب هايي براي پوشش دادن به يكساني و تكرار رفتارهاي افراد ي هستند كه بنا بر شرايط ذاتي پيشرفت تمدن به طور كلي و همچنين الزامات هر جامعه به طور خاص ، گرفتار روزمره گي اي هستند كه البته همواره همچون يك نشانه بيماري مورد اعتراض آنها بوده است.( غر زدن هاي هميشگي و ناليدن از تكرار و روزمرگي زندگي). در ادامه به ارائه برخي از عوامل ايجاد رفتارهاي نوروتيك و الگوهاي برچسب شده بر هر كدام از آنها پرداخته مي شود.
قبل از تماشاي آخرين فيلم ديويد لينچ يعني " امپراتوري درون[1]" ، بسيار مشتاق بودم كه بتوانم آن را در كنار "جاده اسكونديدو[2]" اخرين آلبوم جي.جي كيل و اريك كلاپتون به عنوان دو اثر مورد علاقه ام (كه هردو در يك سال ارائه شده اند) معرفي كنم و از اين بابت با خيال راحت سر بر بالين بگذارم. اما بدبختانه در حال حاضر كه در دوران "پسا – امپراتوري درون" به سر مي برم از رسيدن به اين آرزوي كوچك نا اميد شده ام. تنها راه حل باقي مانده آن است كه شرط توليد در يك سال را كنار بگدازم و بر كيفيت ذاتي آثار اكتفا كنم . پس از نظر من جاده مالهالند[3] همچنان برترين اثر لينچ مي ماند و در كنار جاده اسكونديدو قرار مي گيرد.حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم سه جاده را دوست دارم: جاده مالهالند، جاده اسكونديدو و البته جاده فليني.
و بزرگی ديگر قيامت به خواب ديد که ندايی درآمدی که مالک دينار و محمد واسع را در بهشت فروآوريد . گفت :بنگرستم تا از اين کدام بيشتر در بهشت رود ؛ مالک از پيش درشد . گفتيم :ای عجب محمد واسع فاضلتر و عالمتر . گفتند :آری.اما محمد واسع را در دنيا دو پيراهن بود و مالک را يک پيراهن. اين تفاوت از آنجاست که اينجا هرگز پيراهنی با دو پيراهن برابر نخواهد بود .
رفته بودند تا شايد ميرزا علي را از مرگ حتمي نجات دهند. از قبل از غروب آفتاب چو افتاده بود كه بين تراكتور و ديواره سنگي كوه گير افتاده است.پدر داشت به جبران كيسه كشي محمد حسين ، پشت او را با نرمي خاصي برق مي انداخت. نمي دانم چرا وقتي با كيسه به جان من مي افتاد هيچ از اين ظرافتها به خرج نمي داد.
آقا همين كه گفتم. هيچ جاي بحث هم نداره. من تعهد دارم . بعد از كلي زحمت و دردسر اين آدم ها رو جمع كرديم كه يه چيز درست و حسابي از كار در بياد! نمي خوام با زمثل هميشه بزني به بيراهه ! يه لطفي بكن و اوون حس و حالي رو كه دوست دارم ايجاد كن برام. امروز مي خوام توي اين زير زمين يه كاري كنم كارستون. بچه ها شما ها هم سنگ تموم بذارين!
" پست مدرن خود بخشي از مدرن است وچيزي به معناي پايان مدرنيسم نيست بلكه نمايانگر آغاز و تداوم آن است". تنها در چنين بستري است كه امكان فهم و درك عميق مدرنيته و فراورده هايآن حاصل مي شود. از اين ديدگاه "يك اثر(متن ادبي و يا اثر هنري) تنها هنگامي مدرن است كه از پيش پست مدرن باشد(Lyotard,1984)
براي آنكه به موقع در محل يك جلسه حضور پيدا كنم بیشتر مسير را طی کرده بودم و مانده بود تكه پاياني كه مي بايستي براي پيمودنش منتظر تاكسي باشم. اين تكه از آن بخشهاي معروف شمال تهران جايي بين نياوران و فرمانيه بود. تاكسي جلوي پايم ترمز كرد و مطابق معمول در صندلي عقب نشستم . ماشين از آن پيكانهاي دهه شصت بود كه هميشه با حسن نيت مردم رو برو مي شوند و هيچ كس در تاكسي بودنشان ترديدي به خود راه نمي دهد !.
اگر از " سنت"تنها معناي " سنت مدرن" را در نظر داشته باشيم، آنگاه مي توان قرائت گادامر از سنت را محافظه كارانه دانست ، محافظه كارانه همچون امري مقاوم در مقابل تغيير پذيري. به نظر مي رسد كه انعطاف پذيري و نرمش در مقابل تغيير، هسته تفكر مدرن بوده و آزادي در معناي اخلاقي، اجتماعي، سياسي ، تكنولوژيك و همچنين اقتصادي حود ، بخش مركزي اين نوع از تفكر باشد.
هدف عمده از طرح اين مبحث نمايان كردن تفاوت هاي اساسي بين دو مفهوم "جهاني" و"جهاني سازي" است. جهاني سازي متكي بر طرحهاي آگاهانه و از پيش تعيين شده اي است كه بر خلاف ادعايي كه در پس آن نهفته است توانايي "جهاني" كردن هيچ كدام از موضوعات مورد نظر خود را ندارد(اختلاف بين جهاني و جهاني سازي بسيار شباهت دارد با اختلاف در دو مفهوم مدرنيته و نو سازي). در واقع بر اساسديدگاهي كه در اين نوشته به دنبال طرح آن هستم، هر" چيزي" پيش از آنكه بخواهد تحت سازوكارهاي گسترش دهنده جهاني سازي قرار گيرد، خود" جهاني" است
از هنگامي كه گادامر، به عنوان برجسته ترين شاگرد هايدگر، نظريه هرمنوتيك فلسفي خود را ارائه كرده است و به طور خاص با انتشار كتاب او تحت عنوان "حقيقت و روش" ، هدف انتقاد هاي بي شماري بوده است. جهت گيري كلي اين انتقادها آشكار ساختن دو خصلت محافظه كاري و نسبي گرايي در نطرات گادامر بوده است. در اين نوشتار نشان داده مي شود كه چگونه -با توجه به تاثير پذيري گادامر از هگل-هرمنوتيك فلسفي گادامر را نمي توان به محافظه كاري متهم نمود.
مرد باعجله تمام در حال بستن چمدان لباسهايش است.د رگوشه اي از اتاق اجاره اي او در طبقه پنجم از يك ساختمان قديمي كه مشرف به يك حيابان بزرگ است، سگ كوچكش تمامي حركاتاو را تحت نظر دارد. در ساختمان روبرويي دختر بچه اي از پنجره اتاقش در حال تماشا كردن خيابان و عبور ماشين ها ست. دختر بچه اگر نگاه خود را بچرخاند مي تواند داخل اتاق مرد را هم ببيند ولي او فعلاعلاقه اي به چنين چرخشي ندارد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:27  توسط سعيد جهانيان
|
آنچه مي تواند انگيزه مهمي براي نوشتن، ساختن(مانند فيلم ساختن) و يا كارهاي ديگري از اين دست باشد بي شك ارتباطي با توهم ساخت يافتگي و يكپارچگي خودآگاهي فرد دارد. مفروض تمامي مطالب ارائه شده در اين وبلاگ ساخت يافتگي و يكپارچگي ناخود آگاه فرد مي باشد.