تبليغاتX
بازی های رواني - زباني - وقتي كه يك نويسنده بي تجربه باشد!

بازی های رواني - زباني

ارائه ديدگاههايی درباره روانكاوي , فلسفه و شاید هم سينما

وقتي كه يك نويسنده بي تجربه باشد!

مرد با  عجله تمام در حال بستن چمدان لباسهايش است.  د رگوشه اي از اتاق اجاره اي او در طبقه پنجم از يك ساختمان قديمي كه مشرف به يك حيابان بزرگ است، سگ كوچكش تمامي حركات  او را تحت نظر دارد. در ساختمان روبرويي دختر بچه اي از پنجره اتاقش در حال تماشا كردن خيابان و عبور ماشين ها ست. دختر بچه اگر نگاه خود را بچرخاند مي تواند داخل اتاق مرد را هم ببيند ولي او فعلا  علاقه اي به چنين چرخشي ندارد. در واقع اگر دقيق تر بخواهيم توضيح بدهيم، دوساختمان روبروي هم در دو طرف يك چهارراه قرار گرفته اند كه خوب البته بين اين دو يك خيابان منتهي به چهار راه مذكور واقع شده است. واضح است كه در ورودي و خروجي هر دو ساختمان در اين خيابان واقع شده است.  نزديك ساختمان مرد به فواصل اندك چند مرد باراني پوش ايستاده اند كه به نظر مي رسد منتظر كسي يا چيزي باشند.  البته اين منظره را نه دختر بچه بلكه سگ كوچك كه حوصله اش از تماشاي رفتارهاي عصبي مرد سر رفته است از پنجره مي بيند. افراد باراني پوش چندان اهميتي به اين نمي دهند كه ممكن است مشكوك به نظر برسند. اين خود نشان مي دهد كه آنها  پليس هستند. ولي خوب حتي پليسها هم در شرايط خاص بايد تا اندازه اي رعايت ظاهر را بكنند تا بتوانند به موقع طرف را غافل گير كنند. اما اين پليس ها گويا بدنبال غافل گير كردن كسي نيستند. به هرحال همچنان ايستاده اند بدون آنكه با يكديگر حرفي بزنند و يا اينكه مانند فيلمها با يكديگر علامتي رد و بدل كنند. حالا مرد چمدان خود را بسته است و كت قهوه اي رنگ خود را به همراه كلاه طوسي نيمه كهنه اي پوشيده و در آستانه در ايستاده است. سگش متوجه حالت عزيمت او شده است و از كنار پنجره به سمت تخت خواب مرد حركت مي كند. مرد به اين فكر مي كند كه پنجره را ببندد و در حال بستن پنجره دختر بچه را مي بيند كه بدون توجه به او در حال تماشاي چهار راه است.  مرد تا اندازه اي جوان به نظر مي رسد هرچند كه چهره جا افتاده اي دارد و اورا پير تر از آنچه هست نشان مي دهد.  با اضطراب و دلهره خاصي از پله ها پايين مي رود و بدليل عجله اي كه دارد چمدانش چند بار  با پله ها برخورد مي كند.  در كه باز مي شود، توجه افراد باراني پوش جلب مي شود. آنها گمان نمي كردند كه سوژه شان به اين زودي از خانه بيرون بيايد اما خوب چون پليس هستند و ورزيده، به زودي خود را جمع و جور مي كنند و آماده انجام ماموريت تعقيب مرد مي شوند. مرد كه در همان نگاه اول متوجه افراد باراني پوش شده بود تصميم مي گيرد كه با سرعت خود را به چهار راه برساند و با يك تاكسي از چنگ آنها بگريزد. برنامه او اين است كه با قطار ي كه 1 ساعت ديگر حركت مي كند خود را به شهري در جنوب كشور برساند. البته او در شهر مقصد صاحب خانواده اي است كه بي شك مي توانند به مدت چند روز از او پذيرايي كنند تا آبها از آسياب بيفتد. به دليل سرعتي كه به خرج مي دهد در را با قدرت تمام مي بندد كه صداي آن توجه دختر بچه را به خود جلب مي كند. دختر بچه مي بيند كه مرد در حال حركت به سمت چهار راه است و درعين حال افراد باراني پوش هم به فاصله كمي او را دنبال مي كنند. اين طور كه به نظر مي رسد آنها قصد دستگيري مرد را ندارند بلكه مي خواهند تا آنجا كه ممكن است او را تعقيب كنند. به احتمال زياد به دنبال آن هستند كه در حين ارتكاب به جرم و به همراه مدرك جرم او را از هرطرف محاصره كرده و به دست عدالت بسپرند و يا آنكه شايد مي خواهند ديگر همدستان و شركاي مرد را هم به دام بيندازند. در هر حال دختر بچه از آن بالا مي بيند كه مرد و افراد باراني پوش به چهار راه رسيده اند. مرد كه نمي تواندآرامش خود را حفظ كند با عجله بدون اينكه سمت راست يا چپ را نگاه كرده باشد مي خواهد از خيابان عبور كند. مي دانيد كه اين روزها واقعا ديگر نمي توان بي محابا به خيابان زد. افراد باراني پوش با ديدن اين منظره احساس مي كنند كه مرد دارد از دستشان در مي رود و سعي ميكنند با چشم اورا تعقيب كنند تا بتوانند به موقع از طريق پل هوايي و با دقتي كه مخصوص افراد پليس است از خيابان عبور كرده و به ادامه انجام وظيفه خود بپردازند. در اين لحظه دختر بچه مي بيند كه علي رغم همه چيز! يك ماشين سواري با سرعت تمام در حال زير گرفتن مرد است. به هر حال چاره اي نيست و مرد زير گرفته مي شود و با توجه به سرعت بالاي ماشين سواري بدون هيچ تاخيري كشته مي شود . با توجه به حادثه پيش آمده، افراد باراني پوش، دختر بچه و حتي سگ كوچك همگي بالا را نگاه مي كنند و سعي مي كنند چهره نويسنده را ببينند و يا لااقل به گوش او برسانند كه تكليف آنها را روشن كند. در عين حال خانواده مرد كه منتظرند با رسيدن او به ايفاي نقش خود بپردازند و بدين منظور تمرين هاي زيادي هم كرده اند با شنيدن خبر آرامش خود را از دست مي دهند و با داد و فرياد از نويسنده مي خواهند كه به آنها توضيح بدهد. حقيقتش را بخواهيد اينها همه تقصير همسر آقاي نويسنده است. درست در جايي كه همه چيز تازه بايد شروع مي شد با  آوردن قهوه براي نويسنده تمركز او را به هم زده و مرد را آزاد گذاشته بود تا علي رغم حسابهاي نويسنده به خيابان بزند. يكي از نكات مهمي كه در نويسندگي بايد به آن توجه داشت اين است كه اساسا تنها چيزي كه در اختيار نويسنده ها نيست همين عبور و مرور ماشين ها در خيابانهاست. از قديم هم گفته اند كه حفظ نظم و كنترل ترافيك در اختيار ماموران راهنمايي و رانندگي است نه نويسنده ها. حالا اگر نويسنده اي جوان و بي تجربه يك خيابان شلوغ و پر تردد را براي عبور شخصيتهاي داستانش انتخاب كند ديگر بايد منتظر چنين اتفاقات ناخواسته اي هم باشد. در هر حال نويسنده با توجه به مسايل بوجود آمده چاره اي نمي بيند جز آنكه به طور رسمي عذر خواهي خود را به افراد معترض اعلام كند و با ثبت نام و شماره تلفن آنها قول بدهد كه در اولين فرصت ممكن از آنها براي همكاري هرچند به صورت پاره وقت دعوت به عمل آورد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:27  توسط سعيد جهانيان  |