زبان جهاني / جهان زباني : مقدمه اي بر نقد يك ايدئو لوژي(1)
هدف عمده از طرح اين مبحث نمايان كردن تفاوت هاي اساسي بين دو مفهوم "جهاني" و"جهاني سازي" است. جهاني سازي متكي بر طرحهاي آگاهانه و از پيش تعيين شده اي است كه بر خلاف ادعايي كه در پس آن نهفته است توانايي "جهاني" كردن هيچ كدام از موضوعات مورد نظر خود را ندارد(اختلاف بين جهاني و جهاني سازي بسيار شباهت دارد با اختلاف در دو مفهوم مدرنيته و نو سازي).
اين نكته مي بايستي مورد توجه قرار گيرد كه جهاني سازي نمي تواند به "چيزها"(آثار هنري، فراورده هاي صنعتي يا دستي، فرآورده هاي فرهنگي و....) خصلتي جهاني ببخشد بلكه تنها " سطح دسترسي" به آنها را افزايش مي دهد. در واقع بر اساس ديدگاهي كه در اين نوشته به دنبال طرح آن هستم، هر" چيزي" پيش از آنكه بخواهد تحت سازوكارهاي گسترش دهنده جهاني سازي قرار گيرد، خود " جهاني" است. به احتمال زياد آرمان اصلي جهاني سازي افزايش امكان " مصرف" است. مصرف هر چيزي كه امكان بسته بندي، دسته بندي، يكسان سازي، و مانند اينها را داشته باشد خواه كالاهاي مصرفي باشد، خواه سبك هاي هنري، سبكهاي حكومت داري و يا مثلا خدمات بهداشتي و غيره باشد. جهاني سازي در خود متضمن يك ايدئو لوژي است كه از اين نطر با " علم" و آرمانهاي آن قابل مطابقت است. بدين ترتيب با تشريح مباني و مفروضات فلسفي علم (به طور خاص علوم تجربي) مي توان به پايه هاي اصلي جهاني سازي پي برد. به طور كلي آرمان بنيادين علم دست يابي به يك زبان جهاني است. زباني كه با حذف انواع تفاوتها و اختلافهای جغرافيايي، تاريخي، فرهنگي و زباني بتواند خود را از دامنه محدود ملت ها و فرهنگ ها رها كرده و به طور فزاينده اي در سطح جهان گسترش یابد. مهمترين ابزار علم در اين راه چيزي نيست مگر " روش علمي" و هدف آن دستيابي به " عينيت" مي باشد. در واقع پارادايم هاي اثبات گرايي و فرا اثبات گرايي(يا رئاليسم انتقادي) در طول سده هاي اخير بر فضاي علمي سيطره داشته اند كه مباني معرفت شناختي، روش شناختي و هست شناختي خود را بر پايه دستيابي به نوعي عينيت و رهايي از تاثيرات جغرافيايي، تاريخي، فرهنگي و.... بر يافته هاي علمي بنا نهاده اند. با توجه به مباحث روش شناختي و تاريخ تحول مباحث مرتبط با مباني فلسفي علم، مي توان دريافت كه اصولا در پارادايم هاي اثبات گرايانه و فرا اثبات گرايانه، از نظر روش شناختي تفاوتي بين علوم طبيعي و علوم انساني در نظر گرفته نشده است و در نتيجه علوم اجتماعي و انساني در چنبره باورها و مفروضات ايدئولوژيك علوم طبيعي گرفتار بوده و امكان توجه به خصوصيات متفاوت اين حوزه از علوم نسبت به علوم ديگر فراهم نبوده است. البته با تلاشهايي كه از اوايل قرن بيستم نسبت به جدايي روش شناختي علوم انساني از علوم طبيعي صورت گرفته است مي توان به روزي اميد وار بود كه دسيابي به عينيت، يكسان سازي، تعميم پذيري آماري (مثلا گستردگي دامنه مخاطبان در حوزه هنر) و مانند اينها به عنوان معيارها ي اعتباربخشي علوم اجتماعي وانساني در نظر گرفته نشوند.[1] Modernity
[2] Modernization
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 18:24  توسط سعيد جهانيان
|