تبليغاتX
بازی های رواني - زباني - حكايت آن مسافري كه عصباني نشد; گزارش يك شكست طبقاتي!

بازی های رواني - زباني

ارائه ديدگاههايی درباره روانكاوي , فلسفه و شاید هم سينما

حكايت آن مسافري كه عصباني نشد; گزارش يك شكست طبقاتي!

 براي آنكه به موقع در محل يك جلسه حضور پيدا كنم بیشتر مسير را طی کرده بودم و مانده بود تكه پاياني  كه مي بايستي براي پيمودنش منتظر تاكسي باشم. اين تكه از آن بخشهاي معروف شمال تهران جايي بين نياوران و فرمانيه بود. تاكسي جلوي پايم ترمز كرد و مطابق معمول در صندلي عقب نشستم . ماشين از آن پيكانهاي دهه شصت بود كه هميشه با حسن نيت مردم رو برو مي شوند و هيچ كس در تاكسي بودنشان ترديدي به خود راه نمي دهد !.  راننده هم به نظر مي رسيد كه علي رغم گذر ايام همچنان دلباخته دوران سپري شده است و طبق معمول اين گونه آدمها  مشغول شنيدن موسيقي مورد علاقه خود بود. گمان مي كنم ايرج مهديان بود كه مي خواند(حالا بماند كه اين توانايي تشخيص خواننده را از كجا آورده ام. اين يه داستان ديگه است[1]!). در هر حال نيمه راه بود كه پير مردي زنبيل بدست تاكسي را نگه داشت و در صندلي جلو نشست. به نظر مي رسيد كه چند ده متري از خانه دور شده بود تا شايد ناني، ميوه اي، چيزي  براي خانم و نوه ها و از اين دست آدمهاي خاندان محترمش خريده باشد. تاكسي شايد صد يا صدو پنجاه متري طي نكرده بود كه جناب آقاي پير مرد فرمودند كه پياده مي شوند و در حال پياده شدن يك اسكناس صد توماني تا شده را به راننده دادند.  مرد  با وارسي سريع اسكناس  آن را به طرف مسافر برگرداند و گفت: آقا كرايه صدو پنجاه تومنه! پير مرد جواب داد: ولي من هميشه صد تومن مي دم! به طور معمول در چنين مواقعي راننده ها سعي مي كنند تند ترين موضع گيري ممكن را از خود نشان بدهند. با اين حال و در كمال تعجب راننده تاكسي گفت: باشه حالا اگه نداري عيبي نداره و پول را بدست مسافر رساند.  سكوت كوتاهي بر همه چيز حكمفرما شد. به نظر مي رسيد ضربه را وارد كرده باشد! با توجه به چيزي كه راننده گفته بود منتظر بودم واكنش پير مرد را ببينم. بعد ها با خودم فكر مي كردم  اگر من بودم چه واكنشي نشان مي دادم ؟‌ مثلا مي توانسم پولهاي جيبم را به راننده نشان دهم و به او بفهمانم كه : نخير آقا پول همراهم هست!‌ لازم نكرده به فكر من باشيد! يا اينكه خانه چند صد ميليوني يا چند ميلياردي ام را نشان مي دادم و مي گفتم‌: آخه مرتيكه يه لا قبا! من ندارم يا توي بي همه چيز!؟ و..... خلاصه اينكه بالاخره بايد يك جوري به او حالي مي كردم كه با چه كسي طرف است. اما الان كه فكر مي كنم مي بينم معقول ترين كار را همان پير مرد كرد وقتي صد توماني را هم گرفت و از تاكسي دور شد. پس از چند ثانيه مكث ماشين به حركت افتاد و راننده تا مقصد در  پس زمينه اي از  ايرج مهديان  و بدون توجه به حضور من، انواع  فحش و ناسزا را  نثار آن مسافر و همه ساكنان آن منطقه مي كرد . بعدها پي بردم كه در واقع عصبانيتي را كه او قصد داشت به جان پير مرد بيچاره بيندازد، نصيب خودش شده بود. يك بازي رواني حسابي و بي نقص!



[1] يكي از تكيه كلامهاي معروف در فيلم ايرما خوشگله((Irma la douce اثر بيلي وايلدر

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:52  توسط سعيد جهانيان  |