ميرزا علي
رفته بودند تا شايد ميرزا علي را از مرگ حتمي نجات دهند. از قبل از غروب آفتاب چو افتاده بود كه بين تراكتور و ديواره سنگي كوه گير افتاده است. پدر داشت به جبران كيسه كشي محمد حسين ، پشت او را با نرمي خاصي برق مي انداخت. نمي دانم چرا وقتي با كيسه به جان من مي افتاد هيچ از اين ظرافتها به خرج نمي داد. حمام خلوت بود و به غير از من و پدر و محمد حسين شوهر خاله ام، دو نفر زير دوش بودند و نجف پسر علي محمد و برادر زاده اش هم جلو آينه ايستاده بودند. محمد حسين بود كه اولين بار خبر ميرزا علي را به حمام آورد . از فاميلهاي ميرزا علي هركس توي حمام بود خيس خورده و آب كشيده به سرعت لباس پوشيدند و زدند به كوه. با جار و جنجالي كه در حمام به راه افتاد فكر كردم شايد اين بار از مجازات كيسه كشي پدر نجات پيدا مي كنم. اما اخمهاي درهم رفته او را كه ديدم فهميدم قرار نيست ما از جايمان تكان بخوريم. محمد حسين كمي جوش مي زد، آن هم لابد بخاطر اينكه دخترش را سال پيش داده بود به پسر عمه ناتني ميرزا علي. پدر كه مشغول كيسه كشيدن او شد، راهي نبود جز آنكه به عادت هميشه با يكي از موهاي سبيلش ور برود. خاله منير بيش از هر كسي مي دانست كه هر وقت او مشغول بازي با سبيلش باشد نبايد گول اين آرامش ظاهري را بخورد و فورا هر چهار دخترش را از جلو چشم او دور مي كرد. محمد حسين با اينكه سي و شش هفت سال بيشتر نداشت، يك دختر شوهر داده و چهار تاي ديگر هم در خانه داشت. مادرم مي گفت كه او در هفده سالگي عروسي كرده و خود محمد حسين هم گاه و بيگاه اقرار مي كرد كه باعث اين اجاق كوري اش ، سگرمه هاي در هم كشيده خاله منير است. يكبار هم يادم مي آيد كه مي گفت اگر اين دفعه بچه اش پسر باشد اسمش را مي گذارد علي و چه كارها كه نمي كند . كار كيسه كشيدن كه تمام شد، رفتيم زير دوش. هميشه دوست داشتم تنهايي زير يك دوش بروم اما اگر حمام هم خلوت بود باز پدرم وسايل را مي داد دستم و مي گفت تو برو تا من بيام. دلم مي خواست اگر يك بار تنها زير دوش بودم فقط شير آب سرد را باز كنم و كيف كنم از آن سرمايي كه وسط آن همه بخار و هواي دم كرده حمام روي تنم مي ريخت .