نمونه هايي از مانياكو دپرسيو قرن هفتمي
ذکر محمدبن واسع رحمة الله عليه
آن مقدم زهاد ، آن معظم عباد ، آن عالم عامل ، آن عارف کامل ، آن توانگر قانع ، محمد واسع ، رحمة الله عليه رحمة واسعة ؛ در وقت خود در شيوه بی نظير بود و بسيار کس از تابعين را خدمت کرده بود و مشايخ مقدم را يافته بود و در طريقت و شريعت حظی وافر داشت . در رياضت چنان بود که نان خشک در آب می زد و می خورد و می گفت :هرکه بدين قناعت کند از همه خلق بی نياز گردد ؛ و در مناجات گفتی :الهی مرا برهنه و گرسنه می دار ، همچنانکه دوستان خود را . آخر من اين مقام به چه يافتم که حال من چون حال دوستان تو بود .
و گاه بودی که از غايت گرسنگی با اصحاب به خانه حسن بصری شدی و آنچه يافتی بخوردی . چون حسن بيامدی بدان شاد شدی و سخن اوست که گفتی :فرخ آنکس که بامداد گرسنه خيزد و شبانگاه گرسنه خفتد و بدين حالت از خدای راضی باشد .
و بزرگی ديگر قيامت به خواب ديد که ندايی درآمدی که مالک دينار و محمد واسع را در بهشت فروآوريد . گفت :بنگرستم تا از اين کدام بيشتر در بهشت رود ؛ مالک از پيش درشد . گفتيم :ای عجب محمد واسع فاضلتر و عالمتر . گفتند :آری.اما محمد واسع را در دنيا دو پيراهن بود و مالک را يک پيراهن. اين تفاوت از آنجاست که اينجا هرگز پيراهنی با دو پيراهن برابر نخواهد بود .
يعنی صبر کن تا از حساب يک پيراهن افزون بيرون آيی ، رحمة الله عليه.
ذکر حبيب عجمی رحمة الله عليه
آن ولی قبه غيرت ، آن صفی پرده وحدت ، آن صاحب يقين بی گمان ، آن خلوت نشين بی نشان ، آن فقير عدمی ، حبيب عجمی رحمة الله عليه ، صاحب صدق و صاحب همت بود ، و کرامات و رياضات کامل داشت ، و در ابتدا مال دار بود و ربا دادی و به بصره نشستی و هر روز به تقاضای معاملان خود شدی . اگر سيمی نيافتی پايمزد طلب کردی و نفقه خود هر روز از آن ساختی . روزی به طلب و مداری رفته بود ، آن وامدار در خانه نبود ، چون او را نديد پايمزد طلب کرد . زن وامدار گفت :شوهرم حاضر نيست و من چيزی ندارم که تو را دهم . گوسفند کشته بوديم ، جز گردن او نمانده است . اگر خواهی تو را دهم .
گفت :شايد آن گردن گوسفند از وی بستد و به خانه برد . زن را گفت :اين سودست .ديگی بر نه .
زن گفت :نان نيست و هيزم نيست .
او را گفت :نيک وارفتم تا از جهت پايمزد هيزم ونان بستانم .
برفت و همه بستد و بياورد ، و زن ديگ برنهاد ، و چون ديگ پخته شد زن خواست که در کاسه کند . سايلی فرا درآمد و چيزی خواست . حبيب بانگ بروی زد که :آنچه ما داريم اگر شما را دهيم توانگر نشويد وما درويش شويم .
سائل نوميد شد . زن خواست که در کاسه کند . سر ديگ بگرفت . همه خون سياه گشته بود . زن بازگشت . زردروی شده ، دست حبيب گرفت و سوی ديگ آورد و گفت :نگاه کن که از شومی ربای تو و از بانگ که بر درويش زدی به ما چه رسيد . بدين جهان خود چه باشد ، بدان جهان تا چه خواهد بود .
حبيب آن بديد . آتش به دلش فروآمد که هرگز ديگر آن آتش بننشست . گفت :ای زن ! هر چه بود توبه کردم .
روز ديگر بيرون آمد ، به طلب معاملان . روز آدينه بود . کودکان بازی می کردند . چون حبيب را بديدند بانگ درگرفتند که :حبيب رباخوار آمد . دور شويد تا گرد او بر ما ننشيند که چون او بدبخت شويم .
اين سخن بر حبيب سخت آمد . روی به مجلس نهاد و بر زفان حسن بصری چيزی برفت که به يکبارگی دل حبيب را غارة کرد . هوش از او زايل شد . پس توبه کرد و حسن بصری دريافت و دست در فتراک او زد . چون از آن مجلس بازگشت وام داری او را بديد . خواست که از حبيب بگريزد . حبيب گفت :مگريز ! تا کنون تو را از من می بايست گريخت ، اکنو مرا از تو می بايد گريخت .
و از آنجا بازگشت . کودکان بازی می کردند . چون حبيب بديدند گفتند :دور باشيد تا حبيب تائب بگذرد تاگرد او بر ما ننشيند که در خدای عاصی شويم .
حبيب گفت :الهی و سيد ی!بدين يک روز که با تو آشتی کردم اين طبل دلها بر من زدی و نام من به نيکويی بيرون داد ی. پس منادی کرد که :هر که را از حبيب چيزی می بايست ستد بياييد و بستانيد . خلق گرد آمدند و آن مال خويش جمله بداد تا مفلس شد . کسی ديگر بيامد و دعوی کرد . چادر زن بداد ؛ و ديگری دعوی کرد . پيراهن خود بدو داد . برهنه بماند و برلب فرات در صومعه ای شد و آنجابه عبادت خدای مشغول شده . همه شب وروز از حسن علم می آموخت و قرآن نمی توانست آموخت . عجمی از اين سببش گفتند . چون بروزگاری برآمد بی برگ و نوا شد . زن از وی نفقات و دربايست طلب می کرد . حبيب بدر بيرون آمد و قصد صومعه کرد تا عبادت پيش گيرد و چون شب درآمد بر زن بازآمد . زن او را پرسيد که :کجا کار کردی که چيزی نياوردی ؟
حبيب گفت :آنکس که من از جهت او کار می کردم پس کريم است و از کرم او شرم دارم که از وی چيزی بخواهم . او خود چون وقت آيد بدهد که می گويد هر ده روز مزد می دهم . پس هر روز بدان صومعه می رفت و عبادت می کرد تا ده روز . روز دهم چون نماز پيشين رسيد انديشه کرد که امشب به خانه چه برم و با زن چه گويم و بدان تفکر فروشد . در حال خداوند تعالی مسلوخ ، و يک حمال ديگر با روغن و انگبين و توابل و حويج حمالان آن برداشته بودند ، و جوانمردی ماهروی با ايشان اندر صره ای سيصد درم سيم به در خانه حبيب آمد و در بزد . زن درآمد . گتف :چه کار تست ؟
آن جوانمرد نيکوروی گفت :اين جمله را خداوندگار فرستاده است . حبيب را بگوی که تو در کار افزای تا ما در مزد بيفزاييم.
رابعه
نقل است که يکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هيچ نخورده بود و به شب هيچ نخفته بود . همه شب به نماز مشغول بود . گرسنگی از حد بگذشت . کسی به درخانه اندر آمد و کاسه ای خوردنی بياورد . رابعه بستد و برفت تا چراغ بياورد . چون باز آمد گربه آن کاسه بريخته بود. گفت :بروم و کوزه ای بياورم و روزه بگشايم .
چون کوزه بياورد چراغ مرده بود . قصد کرد تادر تاريکی آب باز خورد . کوزه از دستش بيفتاد و بشکست . رابعه بناليد و آهی برآورد که بيم بود که نيمه خانه بسوزد.
گفت :الهی اين چيست که با من بيچاره می کنی ؟
آوازی شنود که :هان ! اگر می خواهی تا نعمت جمله دنيا وقف تو کنم ، اما اندوه خويش از دلت وابرم . که اندوه و نعمت دنيا هر دو در يک دل جمع نيايد . ای رابعه ! تو را مرادی است و ما را مرادی . ما و مراد تو هردو در يک دل جمع نياييم .
گفت :چون اين خطاب بشنودم چنان دل از دنيا منقطع گردانيدم و امل کوتاه کردم که سی سال است چنان نماز کردم که هر نمازی گزاردم چنان دانستم که اين واپسين نمازهای من خواهد بود و چنان از خلق سربريده گشتم که چون روز بود از بيم آنکه نبايد که کسی مرا از او به خود مشغول کند . گفتم :خداوندا ! به خودم مشغول گردان تا مرا از تو مشغول نکنند .
فضيل عياض
وگفت :هرکه را از تنها بودن وحشت بود و به خلق انس دارد از سلامت دور است .
وگفت :چون حق تعالی بنده را دوست دارد اندوهش بسيار دهد ، و چون دشمنش دارد دنيا بروی فراخ گرداند .
وگفت :پنج چيز است از علامات بدبختی :قساوت دل ؛ و نابودن اشک ؛ و بی شرمی ، و رغبت در دنيا ، و درازی امل
وگفت :جمله بديها را در يک خانه جمع کرده اند و کليد آن دنيا دوستی است ، و جمله نيکييها را در يک خانه جمع کرده اند و کليد آن دشمن دنياست .
وگفت :دنيا بيمارستان است و خلق در او چون ديوانگان و ديوانگان را در بيمارستان غل و قيد باشد
و پس گفتی :الهی مرا گرسنه می داری ، و عيال مرا گرسنه می داری ، و مرا و عيال مرا برهنه می داری ، و مرا به شب چراغ نمی دهی ، و تو اين با اوليای خويش کنی ، به کدام منزلت فضيل اين دولت يافت از تو؟
چون اجلش نزديک آمد دو دختر داشت . عيال را وصيت کرد که چون من بميرم اين دختران را برگير و برکوه بوقبيس بر رو ، و من زنده بودم اين زنهاريان را بازدادم .
چون فضيل را دفن کردند ، عيالش همچنين کرد که او گفته بود . بر سر کوه شد ، و دخترکان را آنجا برد ، و مناجات کرد ، وبسی بگريست ، و نوحه آغاز کرد . همان ساعت امير يمن با دو پسر خود آنجا بگذشت . ايشان را ديد . با گريستن و زاری گفت :شما از کجاييد ؟
آن زن حال برگفت .امير گفت :اين دختران را به اين پسران خويش دادم ، هريکی را ده هزار دينار کاوين کردم . تو بدين بسنده کردی؟
گفت :کردم .
در حال عماريها و فرشها و دبياها بساخت ، و ايشان را به يمن برد . من کان الله کان الله له . عبدالله مبارک گفت :چون فضيل بمرد اندوه همه برخاست .
ابراهيم ادهم
جامه نجس دنيا بينداخت و خلعت فقر درپوشيد .پس همچنان پياده در کوهها و بيابانهای بی سر و بن می گشت و بر گناهان خود توجه می کرد
پس ابراهيم از بيم شهرت روی در باديه نهاد
ديگری از او پرسيد :پيشه تو چيست ؟
گفت :تو ندانسته ای که کارکنان خدای را به پيشه حاجت نيست .
و گفت :وقتی زاهدی متوکل را ديدم پرسيدم که تو از کجا خوری ؟
گفت :اين علم به نزديک من نيست . از روزی دهنده پرس مرا با اين چه کار ؟
و گفت :وقتی غلامی خريدم . گفتم :چه نامی ؟
گفت :تا چه خوانی ؟
گفتم :چه خوری ؟
گفت :تا چه دهی ؟
گفتم :چه پوشی؟
گفت :تا چه پوشانی ؟
گفتم : چه می کنی ؟
گفت :تا چه فرمايی .
گفتم : چه خواهی ؟
گفت :بنده را با خواست چه کار .
پس با خود گفتم :ای مسکين ! تو در همه عمر خدای را همچنين بنده بوده ای ؟ بندگی باری بياموز . چندانی بگريستم که هوش از من زايل شد .
نقل است که پرسيدند :مرد را چون گرسنه شود و چيزی ندارد چه کند ؟
گفت :صبر کنيد ، يک روز و دو روز و سه روز .
گفتند : تا ده روز صبر کرد چه کند ؟
گفت :ماهی برآيد .
گفتند :آخر هيچ نخواهد .
گفت :صبر کند .
گفتند :تا کی ؟
گفت :تا بميرد ، که ديت برکشنده بود .
نقل است که يک روز به سر چاهی رسيد . دلو فروگذاشت ، پرز برآمد . نگوسار کرد . بازفروگذاشت ، پرمرواريد برآمد . نگوسار کرد ، وقتش خوش شد . گفت :الهی خزانه بر من عرضه می کنی ، می دانم که تو قادری و دانی که بدين فريفته نشوم . آبم ده تا طهارت کنم .
بشر حافي
نقل است که مدت چهل سال او را بريان آرزو می کرد و بهای آن او را به دست نيامده بود ، و گويند سالها بود تا دلش باقلا می خواست و نخورده بود .
ذالنون
نقل است که ده سال بود تا ذالنون را سکبايی آرزو می کرد و آن آرزو به نفس نمی داد . شب عيدی بود . نفس گفت :چه باشد که فردا به عيدی ما را لقمه ای سکبا دهی ؟
گفت :ای نفس ! اگر خواهی که چنين کنم امشب با من موافقت کن تا همه قرآن را در دو رکعت نماز برخوانم .
نفس موافقت کرد . روز ديگر سکبا بساخت و پيش او بنها د ، و انگشت را پاک کرد و در نماز ايستاد . گفتند :چه بود ؟
گفت :در اين ساعت نفس با من گفت که آخر به آرزوی ده ساله رسيدم .
گفتم :به خدای که نرسی بدان آرزو .
و آنکس که اين حکايت می کرد چنين گفت :ذوالنون در اين سخن بود که مردی درآمد ، با ديگی سکبا ، پيش او بنهاد . گفت :ای شيخ ! من نيامده ام . مرا فرستاده اند . بدانکه من مردی حمالم و کودکان دارم . از مدتی باز سکبا می خواهند و سيم فراهم می آيد . دوش به عيدی اين سکبا ساختم . امروز در خواب شدم . جمال جهان آرای رسول را صلی الله عليه و سلم به خواب ديدم . فرمود : اگر خواهی که فردا مرا بينی اين را به نزد ذالنون بر و او را بگوی که محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب شفاعت می کند که يک نفس با نفس خود صلح کن و لقمه ای چند به کار بر.
ذالنون بگريست . گفت :فرمان بردارم .
نقل است که گفت :دوستی داشتم فقير ، وفات کرد . او را به خواب ديدم . گفتم :خدای با تو چه کرد ؟
گفت :مرا بيامرزيد و فرمودکه تو را آمرزيدم که از اين سفلگان دنيا هيچ نستدی با همه نياز .
نقل است که گفت :هرگز نان و آب سير نخوردم تا نه معصيتی کردم خدای را ، يا باری قصد معصيتی در من پديد نيامد .
گفتند :دنيا چيست ؟
گفت :هرچه تو را از حق مشغول می کند دنيا آن است .
بايزيد بسطامي
نقل است که وقتی سيبی سرخ برگرفت و در نگريست گفت :اين سيبی لطيف است .
به سرش ندا آمد که :ای بايزيد ! شرم نداری که نام ما بر ميوه ای نهی ، و چهل روز نام خدای بر دلش فراموش شد .
شيخ گفت :سوگندخوردم تا زنده باشم ميوه بسطام نخورم
نقل است که هزار مريد با احمد خضرويه رحمةالله عليه در بر بايزيد شدند . چنانکه هر هزار بر آب می توانستند رفتن ، و در هوا می توانستند پريد . چنانکه احمد بديشان گفت : هرکه از شما طاقت مشاهده بايزيد نداريد بيرون باشيد تا ما به زيارت شيخ برويم . هر هزار در رفتند و هريکی عصايی داشتند ؛ در خانه ای که دهليز شيخ بود بنهادند ، که آن خانه را بيت العصا گويند ، پر عصا شد . يک مريد باز پس ايستاد و بر بايزيد نرفت. گفت : من خويشتن را اهليت آن نمی بينم که بر شيخ روم . من عصاها گوش دارم .
نقل است که يک شب ذوق عبادت می نيافت . گفت : بنگريد تا هيچ در خانه معلوم هست ؟
نگريستند . نيم خوشه انگور ديدند . گفت : ببريد و با کسی دهيد که خانه ما خانه بقالان نيست .
تا وقت خويش بازيافت .
نقل است که گبری در عهد شيخ گفتند : مسلمان شو !
گفت : اگر مسلمانی اين است که بايزيد می کند ، من طاقت ندارم . و اگر اين است که شما می کنيد ، آرزوم نمی کند
نقل است که شيخ در پس امامی نماز می کرد . پس امام گفت : يا شيخ ! تو کسبی نمی کنی و چيزی از کسی نمی خواهی . از کجا می خوری؟
شيخ گفت : صبر کن تا نماز قضا کنم .
گفت : چرا ؟
گفت : نماز از پس کسی که روز دهنده را نداند روا نبود که گزارند .
نقل است که آن روز که بلايی بدو نرسيدی گفتی:الهی ! نان فرستادی ، نان خورش می بايد . بلايی فرست تا نان خورش کنم
روزی مريدی گفت :ای شيخ ! مرا افسوس می کنی ! بيست سال است تا در خدمت تو می باشم و هر روز نام من می پرسی ؟
شيخ گفت : ای پسر ! استهزا نمی کنم . لکن نام او آمده است و همه نامه ا از دل من برده ، نام تو ياد می گيرم و باز فراموش می کنم
نقل است که گفت : در همه عمر خويش می بايدم که يک نماز کنم که حضرت او را شايد و نکردم . شبی از نماز خفتن تا وقت صبح ، چهاررکعت نماز می گزارم . هربار که فارغ شدمی . گفتمی : الهی من جهد کردم تا در خور تو بود اما نبود . در خور بايزيد است . اکنون تو را بی نمازان بسياراند ، بايزيد را يکی از ايشان گير .
و گفت :بعد از رياضات - چهل سال - شبی حجاب برداشتند . زاری کردم که راهم دهيد . خطاب آمد که با کوزه ای که تو داری و پوستينی تو را بار نيست .
کوزه و پوستين بينداختم . ندايی شنيدم که بايزيد ! با اين مدعيان بگوی که بايزيد بعد از چهل سال رياضات و مجاهدت با کوزه شکسته و پوستينی پاره پاره تا نيدنداخت بار نيافت . تا شما که چندين علايق به خود بازبسته ايد و طريقت را ندانه دام هوا ساخته ايد کلا و حاشا که هرگز بار يابيد .
و گفت : يکبار به درگاه او مناجات کردم .و گفتم : کيف الوصول اليک . ندايی شنيدم که :ای بايزيد ! طلق نفسک ثلثا ثم قل الله . نخست خود را سه طلاق ده ، و آنگه حديث ما کن .
گفتند : به چه يافتی آنچه يافتی !
گفت :اسباب دنيا راجمع کردم و به زنجير قناعت بستم و در منجنيق صدق نهادم وبه دريای نااميدی انداختم .
گفتند : چرا مدح گرسنگی می گويی ؟
گفت : اگر فرعون گرسنه بودی هرگز انا ربکم الاعلی نگفتی
نقل است که چون مادرش به دبيرستان فرستاد ، چون به سوره لقمان رسيد ، و به اين آيت رسيد ان اشکرلی و لوالديک خدای می گويد مرا خدمت کن و شکر گوی ، و مادر و پدر را خدمت کن و شکر گوی . استاد معنی اين آيت می گفت . بايزيد که آن بشنيد بر دل او کار کرد . لوح بنهاد و گفت :استاد مرا دستوری ده تا به خانه روم و سخنی با مادر بگويم . استاد دستوری داد . بايزيد به خانه آمد . مادر گفت :يا طيفور به چه آمد ؟ مگر هديه ای آورده اند ، يا عذری افتادست ؟
گفت :نه که به آيتی رسيدم که حق می فرمايد ، ما را به خدمت خويش و خدمت تو . من در دو خانه کدخدايی نتوانم کرد . اين آيت بر جان من آمده است . يا از خدايم در خواه تا همه آن تو باشم ، و يا در کار خدايم کن تا همه با وی باشم .
مادر گفت :ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خويتن به تو بخشيدم . برو و خدا را باش.
پس چون برفت و مدينه زيارت کرد امرش آمد به خدمت مادر بازگشتن . با جماعتی روی به بسطام نهاد . خبر در شهر اوفتاد اهل بسطام به دور جايی به استقبال اوشد . بايزيد را مراعات ايشان مشغول خواست کرد ، و از حق بازمی ماند . چون نزديک او رسيدند ، شيخ قرصی از آستين بگرفت . و رمضان بود . به خوردن ايستاد . جمله آن بديدند ، از وی برگشتند . شيخ اصحاب را گفت :نديديت . مساله ای از شريعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند .
پس صبر کرد تا شب درآمد . نيم شب به بسطام رفت - فرا در خانه مادر آمد - گوش داشت . بانگ شنيد که مادرش طهارت می کرد و می گفت :بار خدايا ! غريب مرا نيکو دار و دل مشايخ را با وی خوش گردان . و احوال نيکو او را کرامت کن .
بايزيد آن می شنود . گريه بر وی افتا . بس در بزد . مادر گفت :کيست ؟
گفت :غريت توست.
مادر گريان آمد و در بگشاد ، و چشمش خلل کرده بود و گفت :يا طيفور . دانی به چه چشم خلل کرد ؟ از بس که در فراق تو می گريستم . و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم .
نقل است که شيخ گفت :آن کار که باز پسين کارها می دانستم ، پيشين همه بود ، و آن رضای والده بود .
و گفت :آنچه در جمله رياضت و مجاهده و غربت و خدمت می جستم ، در آن يافتم که يک شب والده از من آب خواست . برفتم تا آب آورم ، در کوزه آب نبود . و بر سبو رفتم نبود ،در جوی رفتم آب آوردم . چون بازآمدم در خواب شده بود . شبی سرد بود . کوزه بر دست می داشتم. چون از خواب درآمد آگاه شد . آب خورد ، و مرا دعا کرد که ديد کوزه بر دست من فسرده بود . گفت :چرا از دست ننهادی ؟
گفتم :ترسيدم که تو بيدار شوی و من حاضر نباشم .
پس گفت :آن در فرانيمه کن .
من تا نزديک روز می بودم تا نيمه راست بود يا نه ؟ و فرمان او را خلاف نکرده باشم . همی وقت سحر آنچه می جستم چندين گاه از در درآمد .
شفيق بلخي
. گبری همراه او افتاد . با شقيق گفت : در چه کاری ؟
گفت : دربازرگانی .
گفت : اگر در پی روزی می روی که تو را تقدير نکرده اند ، تا قيامت اگر روزی بدان نرسی ، و اگر از پس روزی می روی که تو را تقدير کرده اند ، مرو که خود به تو رسد .
شقيق چون اين سخن بشنيد بيدار شد و دنيا بر دلش سرد شد
و گفت : سه چيز قرين فقراست . فراغت دل ، و سبکی حساب ، و راحت نفس . و سه چيز لازم توانگران است . رنج تن ، و شغل دل ، و سختی حساب .
و گفت : هفتصد مردم عالم را پرسيدم از پنج چيز - که خردمند کيست و توانگر کيست و زيرک کيست و درويش کيست و بخيل کيست ؟ هر هفصد يک پاسخ دادند . همه گفتند : خردمند آن است که دنيا را دوست ندارد ؛ و زيرک آن است که دنيا او را نفريبد و توانگر آن است که به قسمت خدای راضی بود ، و درويش ان است که در دلش طلب زيادتی نباشد ، و بخيل آن است که حق مال خدای از خدای بازدارد .
و گفت : من بنده کسی ام که مرا يک حرف از آداب تعليم کرده است .
و ربيع بن سليمان گفت : شافعی را به خواب ديدم . گفتم : خدای با تو چه کرد ؟
گفت : مرا بر کرسی نشاند ،زر و مرواريد بر من نثار کرد و هفتصد بار چند دينار به من داد . رحمةالله عليه .
داوود طايي
نقل است که سرايی داشت عظيم ، و در آنجا خانه بسيار بود ، و تا آن ساعت در خانه ای مقيم بودی که خراب شدی . پس در خانه ديگر شدی . گفتند : چرا عمارت خانه نکنی؟
گفت : مرا با خدای عهدی است که دنيا را آبادان نکنم
منبع :
تذكره الاوليا، فريدالدين عطار نيشابوري، قرن هفتم هجري قمري
