ميرزا علي (2)
فرداي آن روزي كه بدن ميرزا علي را از لاي سنگها و آهن آلات تراكتور روماني قديمي اش بيرون كشيدند، هوا كمي گرفته بود و بادي آزار دهنده تمام گرد و خاك كوچه هاي ده را نثار هر جنبنده اي مي كرد. از وقتي كه علي عسگر پسر محمد قلي با گلوله اي اشتباهي در محل خدمت سربازي اش در يكي از شهرهاي دور شهيد شده بود، رسم بود كه تا يك سال بعد از هر مرگ و ميري، هيچ مراسم سور و ازدواجي برپا نمي شد. تا اينكه همين پارسال كه در فاصله اي كوتاه، چند تا از پير مردهاي اصل و نسب دار از دار دنيا رفتند، قرار بر اين شد كه عروسي ها و عزاها ربطي به هم نداشته باشند و هر كسي به تناسب دوري و يا نزديكي به مرده ها، و با در نظر گرفتن همه جوانب، به طور مستقل تصميم بگيرد و در فلان فاتحه خواني يا بهمان ساز و دهل (عروسي)، شركت كند. البته چنين ابتكاري بي حرف و حديث هم نبود. بالاخره ده كوچك بود و لااقل روزي يك بار هم كه شده اهالي چشم در چشم هم مي شدند. جنازه ميرزا علي را ديدم كه لاي يك قالي گلخار لاكي پيچيده شده بود و آن را با يك تابوت آهني سر دست حمل مي كردند. جوانها كمتر همراه جمعيت بودند و بيشتر كنار ديوار ها ايستاده يا نشسته، تماشا مي كردند. با توجه به مسير حركت تشييع كنندگان، معلوم بود كه قبرستان بايد در منتهي اليه شرقي ده، يعني پشت باغ زردآلو باشد. سالها بعد از اين ماجرا ، هرچه گشتم در آن سمت و سو قبرستاني نديدم و يا حتي نشاني از اينكه قبلا قبري آنجا بوده باشد ، به چشمم نيامد. قبرستان فعلي ده كه بسيار قديمي هم به نظر مي آيد، در طرف غربي ده واقع شده و كساني مثل علي عسگر (تنها شهيد ده ) هم آنجا دفن شده اند.
