میرزا علی(4)
ميرزا علي چند پسر داشت كه بيشتر اوقات سال را خارج از ده به سر مي بردند. مثلا حاجي كريم پسر بزرگ او در يكي از شهرهاي نزديك ده كارگري مي كرد و فقط چند روز مانده به عيد نوروز و يا ايام محرم و سينه زني سر و كله اش پيدا مي شد. يكي از ويژگي هاي حاجي كريم اين بود كه از هر ده حرفي كه مي زد نه تاي آنها دروغ از آب در مي آمد و به همين دليل به كلي از چشم مردم افتاده بود اما با توجه به زبان چرب و نرمي كه داشت معمولا چند نفري از جوانها را دور خودش جمع مي كرد و اين طور نبود كه در مواقعي كه به ده بر مي گشت تنها بماند و كسي سراغش را نگيرد. يادم مي آيد يكبار كه براي ايام نوروز برگشته بود با خودش كيفي قهوه اي رنگ آورده بود كه قفل مي شد و رمز داشت و بجز خودش كسي نمي توانست آن را باز كند. مي گفت كه اين كيف اسمش سامسون است و مهندسها از اينها دارند. تقريبا همه مردم ده يا كيف حاجي كريم را به چشم خود ديده بودند و يا اينكه خبر آن را از ديگران شنيده بودند. از آن پس بود كه جوانها به صرافت اين افتادند كه آنها هم از اين كيفها داشته باشند. در مجموع وضعيت ده به گونه اي بود كه هر چند وقت چيز تازه اي باب مي شد و همه را مجذوب خود مي كرد. مثلا يوسف پسر خاله من كه با همه سر ناسازگاري داشت يكبار تصميم گرفت دست زن و بچه خودش را بگيرد و چند روز اول نوروز را براي اينكه مجبور نباشد به ديد و بازديد و عيد مباركي اهالي بپردازد ، با تراكتور خودش به زيارت يكي از امامزاده هاي متروك در يكي از روستاهاي اطراف برود. سال بعد تقريبا تمام اهالي به صورت كاروانهايي كه هر يك متشكل از چند خانوار بود به زيارت آن امامزاده (باباي بزرگ) رفتنه بودند و ده خالي از سكنه شده بود. اين اواخر هم زنها ي ده به اين فكر افتاده بودند كه لوله هاي خود را ببندند. كار به جايي رسيد كه كمتر زني را مي شد پيدا كرد كه اين كار را نكرده باشد. در شب نشيني ها هميشه اين بحث مطرح بود كه بستن لوله براي مردها هم وجود دارد يا نه؟ كه بيشتر به صورت يك شوخي و مایه خنده در نظر گرفته مي شد. شرفعلي يكي از فاميلهاي دور مادري من بود كه بردارزاده هايش او را شِرَف صدا مي زدند و به همين اسم هم معروف شده بود. این شِرَف صاحب پنج پسر بود كه بزرگترينشان هشت سال بیشتر نداشت و این اعتقاد را پیدا کرده بود که: دختر توي طالع من نيست! و اين را همیشه با يك غروري مي گفت. يكبار هم شنيدم كه مي گفت : مي خواهم پانزده پسر داشته باشم كه هركدامشان را به سر يك كار بفرستم. همينكه لوله بستن زنها شايع شد، اروپا زن شِرَف هم كه از زاييدن هاي هرساله خسته شده بود تصميم گرفت عمل كند و هر طور كه بود شوهرش را به اين امر راضي كرد اما دو ماه پس از اينكه لوله هايش را بسته بود، فهميد حامله است و شِرَف كه زود جوش مي آورد و صداي خيلي بلندي هم داشت، خواست از دكتر زنش شكايت بكند كه البته با پادرمياني ميرزا علي و يكي از پيرمردهاي ده منصرف شد. شِرَف چندي بعد سرگذشت عجيبي پيدا كرد به اين ترتيب كه روزي يكي از پسر عموهايش كه در تهران كارگر چيني سازي بود، مقداري حشيش به او تعارف مي كند كه بكشد و او هم كه اصلا اهل سيگار و دود و دم هم نبود، بي محابا پك مي زند و پس از مدتي هوش و حواسش را از دست مي دهد و شروع به عربده كشي و داد و فرياد مي كند كه همين باعث مي شود چند نفر از مردم او را بسته و به تيمارستان شهر تحويل بدهند. البته پس از چند ماه وضع بهتري پيدا مي كند و از آنجا مرخص مي شود اما بين همه پيچيده بود كه اگر كسي بدست او كشته شود خونش پاي خودش است و اينكه در ديوانه خانه كارتي به او داده اند مبني بر اينكه ديوانه است و از اين حرفها.
اينكه چرا شِرَف چنين حال و روزي پيدا كرد تا مدتها نقل مجالس و مهماني ها بود . مردم به طور كلي بر سر دو علت اصلي با هم به توافق رسيده بودند: يكي اين بود كه احتمالا شِرَف را چشم زده اند و قضا و بلاي پسر هايش به جان خودش افتاده است. مخصوصا اينكه آخرين بچه او هم پسر از آب در آمده بود و كسي در ده اين همه پسر قد و نيم قد نداشت. علت ديگر كمي پيچيده بود و ريشه هاي آن به زمان دور تري برمي گشت. شَباس كه بر سر اختلاف با برادرهاي زنش منيژه، مدتها بود خود خوري مي كرد بالاخره يك روز سر ناهار به بهانه خمير شدن برنج و در حضور بچه ها هر چه فحش و بد و بيراه مي دانست را نثار زنش كرد. منيژه هم كه اهل لا پوشاني و مدارا نبود فحش ها را بي جواب نگذاشت و همين كار شَباس را جري تر كرد و پريد از توي بالشت هاي مخمل كلت كمري پنج تيرش را بيرون كشيد و بعد از اينكه تيري به سينه منيژه زد، يكي هم به سر خودش خالي كرد. مدتي كه از اين حادثه گذشت، بچه ها را از آن خانه بردند و بين عموها و دائي هايشان تقسيم كردند كه به تحصيل بپردازند و شِرَف هم كه نسبت فاميلي نزديكي با شَباس داشت آن خانه را خريد و به آنجا نقل مكان كرد. حالا كه به چنين دردي گرفتار شده بود، از نظر بسياري از مردم، علت آن چيزي نبود مگر شومي و نحسي آن خانه كه بعد از شَباس گريبان او را هم گرفته بود.
