" زندگي شيرين " شيخنا بوسعيد!
1- ............ يك روز در نشابور بخانقاه شيخ سماء مي كردند خواجه بوطاهر(پسر شيخ) اندر سماع وقت و حالت يافت و درآن حالت پيش شيخ لبيك زد و احرام حج گرفت. چون از سماء فارغ شدند خواجه بوطاهر قصد سفر حجاز كرد و از شيخ اجازت خواست. شيخ با جماعت گفت تا ما هم موافقت كنيم. بزرگان و مشايخ گفتند شيخ را بدين چه حاجت است؟ شيخ گفت بدان جانب كششي مي باشد. جمعي بسيار با شيخ روانه شدند.
2- چون از نشابور بيرون شدند، شيخ گفت اگر نه حضور ما باشد، آن عزيزان آن رنج نتوانند كشيد. جماعت همه با يكديگر نگريستند كه اين سخن كرا مي گويد و در نيافتند. چون بخرقان رسيدند، كسي شيخ بوالحسن خرقاني را قدس الله روحه العزيز خبر داد كه فردا شيخ ابوسعيد اينجا خواهد رسيد و او شاد شد و شيخ بوالحسن را پسري بود احمد نام و پدر را بوي نظري هرچه تمامترو احمد را دختري بخواست بعقد نكاح، در اين شب كه شيخ بخرقان مي رسيد زفاف بود، احمد را ناگاه بگرفتند و سرش از تن جدا كردند و بدر صومعه پدر باز نهادند. بوقت نماز شيخ بوالحسن از صومعه بيرون آمد ، پاي او بر سر پسر آمد ، آواز داد كه چراغي بياوريد ، مادر چراغ بيرون آورد، پدر سر فرزند خود را ديد، شيخ بوالحسن خرقاني گفت كه اي دوست پدر اين چه بود كه تو كردي ! پس در حال تني چند را حاضر كرد و احمد را بشستند و در كفن پيچيدند و بنهادند تا شيخ در رسد، و شيخ دير تر مي رسيد.
3- ............. شيخ چون بخرقان رسيد و در خانقاه شد، مسجد خانه اي بود كه شيخ بوالحسن در آنجا مي بود ، شيخ بوالحسن بر پاي خاست و تا بميان مسجد پيش شيخ ما باز آمد و دست بگردن يكديگر در آوردند ، شيخ بوالحسن مي گفت آن چنان داغ را مرهم چنين بايدو چنين قدم را قربان جان احمد شايد. پس شيخ بوالحسن دست شيخ گرفت كه بر جاي من نشين. شيخ ننشست و هر دو در ميان مسجد بنشستند و شيخ بوالحسن با شيخ سخنها گفتند و مقريان قرآن بر خواندند و جمع بگريستند و نعره ها زدند......... و شيخ بوسعيد در اين كرً ت سه شبانروز پيش بوالحسن بود...........روزي قاضي آن ناحيت در رسيد كه به تعزيت شيخ بوالحسن آمده بود ..........شيخ را ديد در چهار بالش چون سلطاني، و درويشي پاي شيخ در كنار گرفته و مي ماليد. قاضي در دل گفت كه اينجا فقر كجاست و اين مرد با چندين تنعم از فقرا چون تواند بود؟ اين پادشاهي است نه صوفي و درويشي! چون اين انديشه بر دل او بگذشت شيخ سر از بالش برداشت و گفت اي دانشمند :من كان في مشاهده الحق هل يقع عليه اسم الفقر؟ قاضي يك نعره بزد و بيهوش شد ....... پس شيخ بوالحسن گفت يا شيخ ما مي بينيم كه كعبه هر شب گرد تو طواف مي كند ، تو را به كعبه رفتن حاجت نيست ...... باز گرد كه اگر نه چنين بودي بوالحسن نماندي ، تو معشوق عالمي! ...........شيخ گفت بجانب بسطام رويم و زيارت كنيم و بازگرديم. بوالحسن گفت حج كردي، عمره خواهي كرد.
4- پس بوسعيد بعد از سه روز عزم بسطام كرد، چون ببسطام رسيد .........گفت اينجا جاي پاكان است نه جاي ناپاكان و يك شبانروز ببسطام مقام كرد و از آنجا بدامغان شد و سه روز بدامغان بود و شغلهاي راه بساختند كه صد مرد در خدمت شيخ بودند . شيخ را دو اسب بود يكي مركب وي و ديگري رخت كش.......چون نماز شام بكردند ستور (كفش) خواست و خواجه بوطاهر را گفت .......... اين ديهي است بجانب خراسان و شيخ برآمد و گفت همه شما فردا بازگرديد و بر اثر ما بياييد.
5- حسن مؤدب(نوكر شيخ) با شيخ برفت و ركاب دار و يك درويش ديگر چون بدروازه رسيدند دروازه بسته بود و قفل زده و كليد بسراي امير بشهر بود، دربان گفت جواز بايد و كليد از سراي امير بايد آورد. شيخ هنوز در آن سماع بود كه يك نعره بزد و حسن را گفت قفل بركش! حسن قفل را بركشيد پرة قفل بيفتاد و دروازه بگشادند و بيرون آمدند. ...... چون بصحرا آمدند هنوز تاريك ماه بود و ماهتاب نبود(روزگار با تشويش بود) ......... تا ساعتي از شب بگذشت پس شيخ ساكن شد و خوردني خواست و با ما هيچ نبود، حصاري پديد آمد گفتم بروم و از آنجا چيزي بيارم. پس برفتم و در حصار بزدم كسي بر ديوار آمد كه چه مي خواهي ؟ گفتم چيزي خوردني هست؟ آن مرد سه تا نان در دستار بست و فرو گذاشت، بستدم و بر اثر شيخ روان گشتم ، شيخ گفت كه آوردي؟گفتم آوردم ، ناني بشكستم و از آن پاره اي به وي دادم سه لقمه بستد و تناول فرمود و گفت باقي شما راست. چون شب به نيمه رسيد گفت ساعتي چشم گرم كنيم، گفتم فرمان ترا بودو از راه به يكسو شديم و شيخ فرود آمد و هيچكس سجاده نداشتيم كه باز افگنديمي، غاشيه از سر زين بر كشيديم و بر زمين انداختيم تا شيخ پهلو بر غاشيه نهاد و سر بر كنار من و پاي در زير درويش ، يك دم بياسود پس روز شد، به ده آمديم و به سراي مهتر ديه نزول كرديم. شيخ گفت مهتر ديه را بگوي كه در شب مهمانان خواهند رسيد.
6- نماز شام شده،درويشان رسيدند و مهتر تكلفها (تداركها ) كرده بود. آن شب آنجا بودند،شيخ سخن نگفت . ديگرروز بامداد نماز بگزاردند و از اوراد وارغ شدند و آفتاب برآمد و شيخ بنشست و جمع را بنشاند پس روي به خواجه بوطاهر كرد و گفت ما تا اينجا به موافقت تو آمديم آنِ ما تمام شد، بيش تر از اين ما را كششي نيست، از آن تو چيست؟ خواجه بوطاهر گفت چون آنِ شيخ برسيد از آنِ ما نيز تمام شد بر موافقت شيخ و شيخ يكان يكان مي پرسيد هر كه را انديشه اي از آن جانب است برود و هركه را بايد با ما باز گردد، بر هيچ كس هيچ حرج نيست.
7- ..... و مهتر را بخواند و گفت ما را جايي خوش بايد، مهتر باغي خوش داشت آنجا دعوتي بساخت نيكو و شيخ را با جماعت برد و ايشان آنجا آن روز خوش گذاشتند. ديگر روز از آنجا برفتند.
8- .......چون شيخ بولايت كوروني رسيد ديهي بود،جمع خواستند كه آنجا فرود آيند شيخ گفت اين ديه را چه گويند؟گفتند كلف، شيخ گفت نبايد. پس بديهي ديگر رفتند، شيخ گفت اين ديه را چه گويند؟ گفتند در بند، گفت بند نبايد. بديهي ديگر رسيدند ، شيخ گفت اين ديه را چه گويند؟ گفتند خداشاد . گفت خدا شاد، خدا شاد بايد بود. آنجا نزول كردند خانقاهي بود خالي، خادم خانقاه پيش آمد و استقبال كرد چنانكه رسم باشد و خدمتها بجاي آورد و گوسفندان بر زمين زد و گفت حاليا تا طبخ رسيدن جگربندها را قليه كنم......... شيخ گفت اول قدم جگر بايد خورد. شيخ چون اين سخن بگفت خادم خدمت كرد و گفت بقا باد شيخ را كه با جگر دل يار كرده ام. شيخ را خوش آمد و گفت اگر دل يار بود خوش باشد، بوسعيد خود دل مي طلبد. آن روز آنجا بودند و از آنجا عزم نشابور كردند[۱]
[1] اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد ،تاليف محمد بن منور بن ابي سعد بن ابي طاهر بن ابي سعيد ميهني، باهتمام دكتر ذبيخ الله صفا، انتشارات امير كبير، چاپ پنجم 1361.