تبليغاتX
بازی های رواني - زباني - از كنار هم مي گذريم

بازی های رواني - زباني

ارائه ديدگاههايی درباره روانكاوي , فلسفه و شاید هم سينما

از كنار هم مي گذريم

1- همراه با جمعيتي انبوه از خيابان بسيار تنگي مي گذشتيم بي هيچ حرفي يا فريادي. زنها ، مردها  و دختران جوان، با هم به آرامي.  نفس در سينه ها حبس شده بود از ترس، از دلهره. تا اينكه بوي سيگار پيچيد. آنگاه فرياد هم پيچيد : آقا سيگار نكش!

2- معتقدم كه موتور سوارها در هيچ شرايطي نمي ايستند و هميشه راهي براي  عبور پيدا مي كنند از لابه لاي ماشينها و آدمها، از پياده روها و از جاهاي ديگر. اصولا آدمهاي موتور سوار فلسفه اي دارند و آن هم اينكه: بايد بروند! اما روزي يكي از آنها را ديدم كه پشت چراغي قرمز توقف كرد!   مانده بود تا سيگاري بگيراند و برود.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:44  توسط سعيد جهانيان  |