از كنار هم مي گذريم
1- همراه با جمعيتي انبوه از خيابان بسيار تنگي مي گذشتيم بي هيچ حرفي يا فريادي. زنها ، مردها و دختران جوان، با هم به آرامي. نفس در سينه ها حبس شده بود از ترس، از دلهره. تا اينكه بوي سيگار پيچيد. آنگاه فرياد هم پيچيد : آقا سيگار نكش!
2- معتقدم كه موتور سوارها در هيچ شرايطي نمي ايستند و هميشه راهي براي عبور پيدا مي كنند از لابه لاي ماشينها و آدمها، از پياده روها و از جاهاي ديگر. اصولا آدمهاي موتور سوار فلسفه اي دارند و آن هم اينكه: بايد بروند! اما روزي يكي از آنها را ديدم كه پشت چراغي قرمز توقف كرد! مانده بود تا سيگاري بگيراند و برود.
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:44  توسط سعيد جهانيان
|
